سفارش تبلیغ
صبا ویژن
زبان خردمند در پس دل اوست ، و دل نادان پس زبان او . [ و این از معنیهاى شگفت و شریف است و مقصود امام ( ع ) این است که : خردمند زبان خود را رها نکند تا که با دل خویش مشورت کند و با اندیشه خود رأى زند ، و نادان را آنچه بر زبان آید و گفته‏اى که بدان دهان گشاید ، بر اندیشیدن و رأى درست را بیرون کشیدن سبقت گیرد . پس چنان است که گویى زبان خردمند پیرو دل اوست و دل نادان پیرو زبان او . ] [نهج البلاغه]
انتظار و انتظار ...
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» عاشوراء و الگوه گیری

انسان?ها بیش از حرف?ها و نوشته?ها، از اشخاص و عملکردها الگو می?گیرند. تأثیرگذاری یک حادثه یا الگوی رفتاری بر اندیشه?ها و عمل?های مردم، بیشتر از گفتار است. از این رو در قرآن کریم، کسانی به عنوان «اسوه» معرفی شده?اند تا مردم در ایمان و عمل از آنان سرمشق بگیرند. حادثه?های هم که از پیشینیان در قرآن آمده است، بویژه بخش?هایی که به نیکی?ها، ایمان?ها، صبرها، مجاهدت?ها و اطاعت?ها و ایثارهای فرزانگان اشاره شده، همه برای معرفی الگوست.

تاریخ اسلام و شخصیّت?های برجستة اسلامی نیز برای مسلمانان در همة دوره?ها الگو بوده است و تعالیم دین ما و اولیاء مکتب نیز توصیه کرده?اند که از نمونه?های متعالی و برجسته در زمینه?های اخلاق و کمال، سرمشق بگیریم.

در میان حوادث تاریخ، «عاشورا» و «شهدای کربلا» از ویژگی خاصّی برخوردارند و صحنه صحنة این حماسه ماندگار و تک?تک حماسه?آفرینان عاشورا، الگوی انسان?های حق?طلب و ظلم?ستیز بوده و خواهد بود، همچنان که «اهل?بیت» بصورت عام?تر، در زندگی و مرگ، در اخلاق و جهاد، در کمالات انسانی و چگونه زیستن و چگونه مردن، برای ما سرمشق?اند. از خواسته?های ماست که حیات و ممات ما چون زندگی و مرگ محمد و آل محمّد باشد: «اَللهُمَّ اجْعَلْ مَحْیایَ مَحْیا مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتی مَماتَ محمّدٍ وَ آلِ مَحَمَّدٍ».[1]

امام حسین ـ علیه السّلام ـ حرکت خویش را در مبارزه با طاغوت عصر خودش، برای مردم دیگر سرمشق می?داند و می?فرماید: «فَلَکُمْ فیَّ اُسوَةٌ»[2]

نهضت عاشورا، الهام گرفتة از راه انبیا و مبارزات حقجویان تاریخ و در همان راستاست. استشهادی که امام حسین ـ علیه السّلام ـ به کار پیشینیان می?کند، نشان?دهندة این الگوگیری است. هنگامی که می?خواست از مدینه خارج شود، این آیه[3] را می?خواند: «فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ»،[4]که اشاره به خروج خائفانة حضرت موسی از شهر و گریز از سلطة طاغوتیِ فرعون و ظلم اوست و نشان می?دهد که آن اقدام موسای کلیم، می?تواند الگو به حساب آید که حضرت، آیه?مربوط به او را خواند.

قبل از حرکت نیز در وصیتنامه?ای که به برادرش محمد حنفیّه نوشت و مبنا و هدف و انگیزة خروج را بیان کرد، از جمله تکیة آن حضرت بر عمل به سیره جدّ و پدرش و پیمودن همان راه بود و نهضت خود را در همان خطّ سیر معرفی کرد: «وَ اَسیرَ بِسیرَةِ جَدّی و اَبی عَلِیِّ بْنِ اَبی طالِبٍ»[5] و سیرة پیامبر و علی ـ علیه السّلام ـ را الگوی خویش در این مبارزه با ظلم و منکر دانست. این شیوه، تضمینی بر درستی راه و انتخاب است که انسان مبارز، از اولیائ دین و معصومین الگو بگیرد و برای کار خود حجّت شرعی داشته باشد. در سخنی دیگر، آن حضرت فرموده است: «وَلی وَ لَهُمْ و لِکُلِّ مُسلمٍ بِرَسُولِ اللهِ اُسْوَةٌ»[6] و پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ را اسوة خود و هر مسلمان دیگر قلمداد کرده است.

پیامبر اکرم، دو فرزندش امام حسن و امام حسین ـ علیهم السّلام ـ را «امام» معرفی کرده است، چه قیام کنند، چه بنشینند: «اِبْنایَ هذا اِمامانِ، قاما اَوْ قَعَدا».[7]

پس از قیام عاشورا نیز در همان خطّ امام و اسوه و الگو بودن امام حسین ـ علیه السّلام ـ بود و عمل آن حضرت برای امّت می?توانست سرمشق و سرخط باشد و مبنای مشارکت پیروان امامت در مبارزه با حکومت یزیدی باشد، مبارزه?ای که ریشه در جهاد همة پیامبران ربّانی و همة جهادهای مقدّس مسلمانان صدر اسلام در رکاب حضرت رسالت داشت.

در زیارت مسلم بن عقیل، می?خوانیم که: گواهی می?دهم که تو بر همان راهی رفتی که مجاهدانِ بدر، در راه خدا رفتند و با دشمنان خدا پیکار کردند.[8] این جمله نشان می?دهد که «شهدای بدر» به عنوان الگویند و شهیدان نهضت امام حسین ـ علیه السّلام ـ نیز در تأسی به آنان در خون خویش غلتیده?اند.

در زیارت شهدای کربلا می?خوانیم: سلام بر شما ربّانیان، شما برای ما پیشتاز و پیشاهنگ هستید و ما هم پیرو و یاور شماییم: «اَنْتُمْ لَنا فَرَطٌ وَ نَحْنُ لَکُمْ تَبَعٌ وَ اَنْصارٌ».[9]

هم?خطی و هم?سویی جهاد رزمندگان با اسوه?های خداپسند که از سوی مکتب، معرّفی شده است، به آن جهاد، مشروعیّت و قداست می?بخشد.

چون عاشورا «الگو» بود، هم کسانی که به هر دلیلی در آن شرکت نکردند، بعدها حسرت و افسوس می?خوردند، و هم کوتاهی کنندگان نسبت به یاری امام،? جزو توّابین شدند و در فکر جبران گذشته برآمدند. این حاکی از شاخص بودن حرکت امام است.

در تاریخ اسلام نیز، بسیاری از قیام?های ضد ستم و نهضت?های آزادی?بخش، با الهام از حرکت عزّت?آفرین عاشورا شکل گرفت و به ثمر رسید. حتّی مبارزات اسقلال?طلبانة هند به رهبری مهاتما گاندی، ثمرة این الگوگیری بود؛ همچنانکه خود گاندی گفته است:

«من زندگی امام حسین ـ علیه السّلام ـ ، آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خوانده?ام و توجّه کافی به صفحات کربلا نموده?ام و بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی از سرمشق امام حسین ـ علیه السّلام ـ پیروی کند».[10]

قائد اعظم پاکستان، محمدعلی جناح نیز گفته است:

«هیچ نمونه?ای از شجاعت، بهتر از آن?که امام حسین ـ علیه السّلام ـ از لحاظ فداکاری و تهوّر نشان داد، در عالم پیدا نمی?شود. به عقیدة من تمام مسلمین باید از سرمشق این شهیدی که خود را در سرزمین عراق قربان کرد، پیروی نمایند.»[11]

عاشورا، هم این پیام را می?دهد که باید از این «الگو» که در زمینه?هایی همچون: شجاعت، ایثار، اخلاص، مقاومت، بصیرت،? ظلم?ستیزی، دشمن?شناسی، فداکاری، اطاعت از پیشوا، عشق به شهادت و زندگی ابدی، سرمشق است، پیروی کرد، هم ماهیّت خود نهضت عاشورا، الهام گرفته از سیرة اولیاء خدا و عمل پیامبر و علی ـ علیه السّلام ـ است، هم به شهادت تاریخ، خود این حادثه الگوی مبارزات حق?طلبانه بوده است.

بارزترین نمونة آن، انقلاب اسلامی ایران بود که درس?ها و الگوهای عاشورا، قوی?ترین دستمایة جهاد مردم بر ضدّ طاغوت و دفاع رزمندگان در جبهة نبرد هشت ساله به شمار می?رفت. نبرد و شهادت مظلومانه برای رسوا ساختن ظالم، عمل به تکلیف در شدیدترین حالاتِ تنهایی و بی?یاوری، رها نکردن هدف حتّی با کمبود نفرات و شهادت یاران، همه و همه از ثمرات الگوگیری از عاشورا بود.

امام امّت، در اسوه بودن عاشورا برای نهضت پانزده خرداد می?فرماید:

«ملّت عظیم?الشأن، در سالروز شوم این فاجعة انفجارآمیزی که مصادف با پانزده خرداد 42 بود، با الهام از عاشورا آن قیام کوبنده را به بار آورد. اگر عاشورا و گرمی و شور انفجاری آن نبود، معلوم نبود چنین قیامی بدون سابقه و سازماندهی واقع می?شد. واقعة عظیم عاشورا از 61 هجری تا خرداد 42 و از آن تا قیام عالمی بقیة? الله اروحنا لمقدمه الفداء در هر مقطع انقلاب?ساز است.»[12]

از عاشورا، حتی در زمینة تاکتیک?ها و کیفیّت مبارزه و سازماندهی نیروها و خط مشی مبارزه و بسیاری از موضوعات دیگر هم می?توان الهام گرفت. در این زمینه هم رهنمود امام خمینی (ره) چنین است:

«حضرت سیدالشهداء ـ علیه السّلام ـ از کار خودش به ما تعلیم کرد که در میدان وضع باید چه جور باشد و در خارجِ میدان وضع چه جور باشد و باید آنهایی که اهل مبارزة مسلّحانه هستند چه جور مبارزه کنند و باید آنهایی که در پشت جبهه هستند چطور تبلیغ کنند. کیفیّت مبارزه را، کیفیّت این?که مبارزه بین یک جمعیت کم با جمعیت زیاد باید چطور باشد، کیفیّت این?که قیام در مقابل یک حکومت قلدری که همه جا را در دست دارد با یک عدّة معدود باید چطور باشد، اینها چیزهایی است که حضرت سیدالشهدا به ملّت ما آموخته است...»[13]

سزاوار است که نهضت عاشورا از ابعاد مختلف، مورد بازنگری دقیق قرار گیرد و شیوه?های مبارزه، خطوط اصلی تبلیغ، عوامل ماندگاری یک حرکت انقلابی و ثمربخشی آن در طول سالیان متمادی، و درس?هایی که برای به حرکت درآوردن ملّت?های خفته و خمود در آن نهفته است، تبیین گردد و عاشورا به یک «مکتب» و «دانشگاه» تبدیل گردد.


[1] . مفاتیح الجنان، زیارت عاشورا، ص 457.

[2] . موسوعة کلمات الامام الحسین، ص 361.

[3] . قصص، آیة 21.

[4] . اعیان الشیعه، ج 1، ص 588.

[5] . بحارالانوار، ج 44، ص 329.

[6] . وقعة الطّف، ص 201.

[7] . ارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 30.

[8] . مفاتیح الجنان، زیارت مسلم بن عقیل، ص 402.

[9] . التهذیب، شیخ طوسی، ج 6، ص 76.

[10] . فرهنگ عاشورا، ص 279.

[11] . فرهنگ عاشورا، ص 279.

[12] . صحیفة نور، ج 16، ص 219.

[13] . صحیفة نور، ج 17، ص 60.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 10:22 عصر )

»» عزت اسلامی در پرتو امام حسین(ع)

وجه تمایز شیعیان جهان در طول تاریخ اسلامی با دیگر مسلمانان الگوپذیری از امامان معصوم، و مقتدا قرار دادن این رهروان راستین شریعت محمدی ـ صلی الله علیه و آله ـ و عشق و ایمان حقیقی به این مشعلان فروزان جامعه بشری بوده است. به دلیل اعتقاد به مشروعیت انحصاری امام معصوم و منصوص بود که در نزد شیعه تا قبل از غیبت، تمامی قدرتهای حاکم صراحتاً نامشروع تلقی می?شوند و از زمان غیبت به بعد نیز سازش و همراهی با حکومت?هایی که جامع شرائط نیابت از امام غایب نبوده?اند اگر نه ناممکن بلکه همواره دشوار بوده است. شیعیان همواره در اقتدا به امامان خویش در سازش?ناپذیری با حاکمان جور شهره بوده?اند و عزت و افتخار خود را در قیام بر علیه باطل جستجو می?کرده?اند. در بررسی و تبیین بهتر این مسئله توجه به دلایل قیام امام حسین ـ علیه السّلام ـ برای درک بهتر نوع الگوپذیری شیعیان از ایشان در کسب عزت و افتخار اسلامی ضروری است که در اینجا با توجه به حفظ اختصار و عدم اطاله کلام تنها به ذکر دو نمونه اکتفا می?کنیم:

1ـ انجام تکلیف در سخت?ترین شرائط: اساسی?ترین عامل برای قیام امام حسین ـ علیه السّلام ـ انجام تکلیف الهی و عمل به فریضة امر به معروف و نهی از منکر بوده است، علامه طباطبائی در تفسیر آیة،  «فقاتل فی سبیل الله لاتکلف الاّ نفسک و حرّض المؤمنین»[1] می?فرمایند منظور از لا تکلّف الا نفسک این است که هر انسانی مکلّف به انجام وظیفة خویش است زیرا خداوند خطاب به پیامبر می?فرماید اگر مردم در امر جهاد کندی و سستی کنند وظیفة شخصی تو به قوّت خود باقی است، تو خود به مقاتله بپرداز و البته وظیفة تو نسبت به دیگران ترغیب و تشویق آنان نیز خواهد بود.[2] بر این اساس در جامعه اسلامی اگر هر کس تنها به وظیفة خود عمل کند و دیگران را نیز امر به معروف و نهی از منکر نماید عزت و افتخاری از آن بالاتر در سربلندی آن جامعه متصوّر نخواهد بود. امام حسین ـ علیه السّلام ـ در نخستین گامهای تاریخی خویش در پاسخ مروان بن حکم فرستاده یزید برای اخذ بیعت از ایشان ضمن تشریح جایگاه خود و یزید فرمودند:

«... و مثلی لا یبایع مثله»[3] «...فردی همچون من با فردی مثل یزید بیعت نمی?کند...» نکته در اینجاست که ایشان این عدم بیعت را متعین در یک شخصیت خارجی خاص و منحصر به زمانی خاص نمی?دانستند بلکه به اعتقاد ایشان هرکس پیرو راستین ایشان باشد با فرد فاسقی همچون یزید سازش نخواهد کرد بر این اساس در هر زمانی تکلیف شیعیان در برابر یزیدیان زمان روشن خواهد بود. امام در حین خروج از مدینه در وصیت نامه?ای که به برادر گرامی?شان محمدبن حنفیه نوشتند پس از اقرار به وحدانیت الهی فرمودند: «... انّما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر»[4] «...همانا خروج من برای طلب اصلاح در امت جدم و انجام امر به معروف و نهی از منکر بوده است.» که در این عبارت به خوبی فلسفه قیام ایشان و درسی که شیعیان باید از آن بگیرند مشهود است.

2ـ پاسداری از اسلام و امامت در کربلاء: نکته دوم در انگیزه قیام امام حسین ـ علیه السّلام ـ که می?تواند بهترین درس برای شیعیان ایشان باشد پاسداری از اسلام و امامت بود. هدف امام در پاسداری از اسلام مقابله با وضعیتی بود که در ضمن آن حلال الهی حرام و حرام الهی حلال گردیده بود، حق و حقیقت قربانی هوی و هوسهای هوسبازان شده و بطور کلی اسلام در معرض خطر بعدی قرار گرفته بود این وضعیتی است که در هر زمانی رخ دهد تکلیف مسلمانان بر قیام علیه باطل و احقاق حق برای پاسداری از دین اسلام تعلق خواهد گرفت، الگوی دیگر واقعه عاشورا پاسداری از مقام والای امامت و ولایت بود که اصحاب امام در شب عاشورا علیرغم اعلام رفع بیعت امام از ایشان با قلبی آکنده از عشق الهی و علاقه شدید به امام خویش ایستادگی و صلابت خود را در دفاع از مقام شامخ ولایت تا آخرین قطره خون اعلام داشتند و عزت و افتخار شهادت در راه حق را بر ذلت زندگی تحت حاکمیت باطل ترجیح دادند.[5] این بزرگترین درسی است که ما در حادثه خونین کربلا می?توانیم از یاران با وفای امام بگیریم شب عاشورا که به حق باید آن را شب پاسداری از مقام امامت و ولایت نامید بهترین ترجمان کسب عزت و افتخار جامعه اسلامی را در پیروی و حمایت قاطع از مقام ولایت می?داند، شیعیان به حق آموخته?اند در موقعیتی که کیان اسلام در معرض خطر قرار می?گیرد همچون امام خویش تا آخرین لحظه که خود و یاران و زنان و فرزندانش را در معرض شهادت و اسارت می?دید ولی هرگز حاضر به پذیرش ذلت زندگی تحت حاکمیت ظلم نشد بلکه مرگ در این راه را سعادت توصیف نمود،[6] آنان نیز با الهام از این حادثه عزت و سربلندی خود را در پیروی از مقام ولایت و قیام علیه حاکمان طاغوت جستجو کنند. دشمنان انقلاب اسلامی با درک اهمیت این مسئله همواره سعی داشته?اند با تبلیغات سوء و دشمنی?های مکرر در این پیوستگی بین رهبر و جامعه اسلامی رخنه ایجاد نمایند لکن تا زمانی که اتحاد و پیروی مردم از ولی فقیه جامعه اسلامی به قوت خود باقی است عزت و افتخار ایشان نیز محفوظ، و نظام اسلامی با شکوه و صلابت به راه خود ادامه خواهد داد «انشاء الله»


[1] . سورة نساء، آیة 84.

[2] . علامه طباطبائی،? تفسیر المیزان، ج5، مرکز فرهنگی رجاء، چاپ چهارم 1367، ص 41.

[3] . ناسخ التواریخ، ج1، ص 386.

[4] . همان، ج2، ص 9.

[5] . ر.ک: سیدهاشم رسولی محلاتی، زندگانی امام حسین ـ علیه السّلام ـ تهران دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ سوم 1378، ص 393 به بعد.

[6] . «انی لا اری الموت الا سعادة و الحیاة مع الظالمین الا برما» بحارالانوار، ج44 ص 381.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 10:18 عصر )

»» عزت وذلت درآیینه روایات

شیعیان همواره در طول تاریخ قریب به 1400 ساله خویش با الهام از حسین بن علی ـ علیه?السّلام ـ و عزت?جویی ایشان در برخورد طاغوت زمان یزید بن معاویه، عزّت و افتخار خویش را در مبارزه با طاغوتیان زمان خویش جستجو می?کرده?اند لذا در این مختصر ما بر آن شدیم تا با بهره?گیری هر چند کوتاه از آیات قرآن کریم بیانات این امام همام و همچنین روایات دیگر ائمه معصوم به بررسی اجمالی عزت و ذلّت در آینه آیات و روایات بپردازیم:

الف ـ عزّت در پرتو آیات و روایات:

خداوند متعال در قرآن کریم در آیات متعددی، عزّت را تماماً و باللصالة از آن خویش می?داند[1] و در آیات دیگر آن را بعد از خود، متعلق به رسول خدا و مؤمنین می?داند[2] و نیز می?فرماید هر که را خداوند اراده نماید، عزیز و هر که را بخواهد، ذلیل می?گرداند.[3]

در دعاء عرفه به نقل از سالار شهیدان می?خوانیم که تمام عزّت و بلند مرتبگی ویژه خداوند است و هر که خدا را دوست بدارد عزیز والّا ذلیل خواهد بود.[4] حضرت علی ـ علیه?السّلام ـ در حدیثی ضمن رد هر گونه اعمال سلطه?ای می?فرمایند: هر عزیزی که تحت قدرت و سلطه?ای قرار بگیرد ذلیل خواهد بود، همچنین ایشان در جاهای دیگر هر عزّت غیر خدائی را ذلّت تلّقی نموده و معتقدند طلب عزّت فقط از خدا شایسته است و هر کس عزّت را به غیر از او طلب کند هلاک خواهد گشت، و نیز ایشان در جای دیگر می?فرمایند هیچ عزّتی بالاتر از بردباری نیست.

امام صادق ـ علیه?السّلام ـ نیز ضمن رفیع دانستن جایگاه مؤمن وعزّت والای اومی?فرمایند خداوند اختیار هر کاری را به مؤمن داده بجز این?که او اختیار ندارد خود را ذلیل نماید. و در حدث دیگری ایشان راستی را مایة عزّت و نادانی را مایة ذلّت توصیف می?نمایند. امام سجاد ـ علیه?السّلام ـ نیز ضمن اهمیت دادن به اطاعت دادن به اطاعت از اولی الامر، فرمان بردن از فرمان روایان الهی را کمال عزّت دانسته?اند.

ـ موجبات عزّت در پرتو احادیث:

1. اطاعت مطلق از خداوند: حضرت علی ـ علیه?السّلام ـ می?فرمایند هر که می?خواهد بدون داشتن مال و ثروت و ایل و تبار عزتمند گردد می?بایست از معصیت الهی دوری و به اطاعت او روی آورد. ایشان در تأیید این مطلب در جای دیگر می?فرمایند: خداوندمتعال خطاب به داود ـ علیه?السّلام ـ فرمودند: ای داود من عزّت را در اطاعت خود قرار داده?ام در حالی که مردم آن را در خدمت به سلطان جستجو می?کنند و لذا آن را نمی?یابند پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ نیز در حدیثی عزّت را در پروا داشتن از خداوند می?دانند و در حدیث دیگر خوار بودن در برابر حق را به عزّت نزدیکتر می?دانند تا عزّت یافتن به وسیله باطل.

2. قطع طمع از مردم: حضرت علی ـ علیه?السّلام ـ بالصراحة عزّت را با قطع طمع همراه می?دانند. امام صادق ـ علیه?السّلام ـ نیز عزّت را تنها در خانه?ای می?دانند که اهل آن خانه چشم طمع به دست مردم اندوخته باشند. امام باقر ـ علیه?السّلام ـ نیز چشم نداشتن به دست مردم را موجب عزّت دینی مؤمن می?دانند. همچنین در حدیث است که لقمان در نصیحت به فرزند خویش فرمود: اگر می?خواهی عزّت دنیا را به دست آوری، طمع خویش را از آن چه مردم دارند قطع کن زیرا پیامبران و صدیّقان به سبب برکندن طمع خویش به آن مقامات رسیده?اند.

3. در احادیث گوناگون دیگر موجبات عزّت در عواملی همچون انصاف، بخشش، پای?بندی به حق، گذشت، فروتنی، مناعت طبع، توکل، حفظ زبان، فروخوردن خشم، شکیبائی، قناعت و غیره آمده است. به عنوان نمونه حضرت علی ـ علیه?السّلام ـ رفتار منصفانه با مردم را باعث عزّت دانسته و در احادیث دیگر شجاعت و قناعت را از عوامل نیل به عزّت برمی?شمارند، همچنین رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ عفو و بخشش را مایه رسیدن به عزّت و در حدیث دیگر فروتنی و مناعت طبع را مایة عزّت مؤمن می?دانند امام باقر ـ علیه?السّلام ـ نیز توکل به خدا را موجب عزّت مومن می?دانند و در جای دیگر صبر و شکیبائی را مایه عزّت می?شمارند.

ـ عوامل پایداری و بقاء عزّت:

در احادیث مختلف از بین بردن طمع و زندگی در تنهائی را به عنوان دو عامل بقاء، و پایداری عزّت ذکر نموده?اند: امام باقر ـ علیه?السّلام ـ پایداری عزّت را در از بین بردن طمع?جوئی و امام صادق ـ علیه?السّلام ـ تنهائی و دوری گزیدن از مردم را باعث پایداری بیشتر عزّت ذکر می?کنند بدیهی است این حدیث شریف مغایر با ابعاد اجتماعی اسلام نیست بلکه منظور دل کندن از مردم و نداشتن انتظارات و توقعات نابجا از مردم می?باشد به یک انسان  که جز خدا دل به امید احدی از مردم نبندد و نه آن که هیچ?گونه رابطه?ای با مردم نداشته باشد.

ب ـ ذلّت در پرتو احادیث [5]

در خصوص ذلّت نیز احادیث و روایات بسیاری وارد شده که به بعض آن?ها اشاره خواهیم کرد:

امام حسین ـ علیه?السّلام ـ الگو و پرچمدار عزّت آفرینی و ذلّت ستیزی در نزد شیعیان جهان، در این خصوص مرگ با عزّت را بر زندگی توأم با ذلّت ترجیح می?دهند ایشان در روز عاشورا خطاب به لشگر یزید فرمودند: آگاه باشید که این ملعون مرا میان دو امر مغیّر کرده است: میان شمشیر و ذلّت، امّا هیهات که من تن به ذلّت و پستی و دهم زیرا که خدا و رسول او و نیاکان وتربیت کنندگان ما هرگز خواری را نپذیرند و هلاکت زبونانه را بر کشته شدن شرافتمندانه ترجیح ندهند.

از مولای متقیان علی ـ علیه?السّلام ـ نیز عبارتی به همین مضمون وارد شده است و یا ایشان در جای دیگر ضمن توصیه به قناعت نمودن به اندک، انسانها را از پذیرش ذلّت وخواری بر حذر می?داند امام صادق ـ علیه?السّلام ـ نیز می?فرمایند: خدای متعال اختیار هر کاری را به مومن داده است امّا اختیار خوار کردن خویش را به او نداده است.

ـ عوامل خوار کننده انسان:

در احادیث مختلف موارد گوناگونی به عنوان عوامل خوار کننده انسان قلمداد گردیده است از جمله پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ بخل ورزیدن، اشتغال به داد و ستد و رها کردن جهاد در راه خدا را از عوامل خوار کننده انسان می?دانند حضرت علی ـ علیه?السّلام ـ در تبیین عوامل خوار کننده انسان به عواملی همچون طمع، پرده برداشتن از گرفتاری شخصی در نزد دیگران و عزّت جوئی نزد غیر خداوند اشاره می?فرمایند، امام صادق ـ علیه?السّلام ـ نیز در حدیثی، دلبستگی به زندگی دنیا را مایة خواری می?دانند و در احادیث دیگر ستمگری و ظلم را مایة ذلّت و خواری بیان می?فرمایند، امام حسن مجتبی ـ?علیه?السّلام?ـ نیز ترس از راستی را مایه ذلّت می?دانند.

ـ ذلیل?ترین انسانها:

در احادیثی از رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ زبون?ترین مردم کسی دانسته شده که مردم را خوار نماید، و درحدیث دیگری از حضرت علی ـ علیه?السّلام ـ آزمندی به دنیا به عنوان خوار کننده?ترین مسئله برای انسان تعریف گردیده است. امید آن?که با بهره?مندی هر چه بیشتر از فیوضات و کلمات گهربار این بزرگان پیش از بیش به دنبال زندگی عزّت?مندانه و توأم با رستگاری باشیم.

و همان?گونه که با الهام از این عزّت و افتخار حسینی به قیام علیه رژیم شاهنشاهی و استبدادی و برپائی جمهوری اسلامی اقدام نمودیم همواره در سرمشق قراردادن این عزّت و افتخار در فرا راه زندگی خویش استوار بمانیم. 


[1] . قرآن کریم: فاطر: 10، یونس: 65، نساء:  138، 139.

[2] . منافقون، 8.

[3] . آل عمران، 26.

[4] . احادیث مربوط به این بخش (عزّت در پرتو روایات) به نقل از کتاب زیر می?باشد، محمد ری شهری، میزان الحکمه، حمید رضا شیخی، ج 8.، دارالحدیث، 1379، ص 3734 ـ 3744.

[5] . احادیث مربوط به این بخش (ذلّت در پرتو روایات) برگرفته از کتاب زیر است: محمدی ری شهری، پیشین، ج 4.، صص 1872 ـ 1876.

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 10:15 عصر )

»» حضرت علی اکبر(ع) الگوی جوانان

دیرزمانى است که جوانان کشورهاى اسلامى, که از تابش وحى و زلال معارف ناب الهى بهره مى بـرند, بـاشیوه هاى گوناگون و متنوع دشمن در راهزنى فکر و فرهنگ رو به رویند.
پـیروزى انقلاب اسلامى ایران, این حـساسیت ناپـیدا را بـه صورت آشکار در آورد و سـردمداران اسـتـکبـار را بـه اظهار نظر شـفاف واداشت.
امروز دشمن به خوبـى دریافته است که ما جوانان بـا ویژگى هایى همانند آرمان خواهى, عدالت طلبى, عشق به بـاورهاى آسمانى و علاقه به رهبران مذهبـى, لشکرهایى بـه هم فشرده و آماده کارزاریم. از این رو, ایجاد تردید در باورهاى آسمان زاد, تزریق فرهنگ بیگانه بـا نمایش آداب و رسوم و شیوه هاى زندگانى آنان, کوشش حـساب شده در کنار زدن چهره هاى مورد علاقه مردم بویژه جوانان, پرورش روحیه ذلت و خوارى در بیگانه ساختن ما با الگوهاى شایسته فرهنگ اسلامى و ارائه الگوهاى ساخـتـه شده از آن سوى مرزها بـه عنوان معجـزه آفرینان خوشبـختى و سعادت و رفاه را در دستور کار خود قرار داد تا بدین وسیله دست یکایک ما را از دستان پرمحبـت اسوه هاى صداقت پـیشه و راسـتـین در آورده و دل و دیده مان را از آموزه هاى ناب دینى تـهى گرداند. غافل از آنکه نسیم سعادت بـخـش معارف الهى و سخنان قدسى پیشوایان محبوب ما, بـه سان کیمیایى گرانسنگ, دلهاى آگاه و بـیدار همگان را از غبـارها پـاک ساختـه, آینه گونه محل پذیرش آفتاب هدایت مى گرداند.
در این بـخش از گفتگوى خود, دل بـه امواج پـاک و صفات روشن و زندگى ساز اسوه اى ارزشمند و الگویى کم نظیر مى سـپـاریم و بـراى امروز و فرداى حـوادث ارمغانهایى پـربـها نصـیب خـود مى سـازیم.

الگوى شایسته

ماجوانان به دنبال الگویى هستیم که نخست هم سن و سالمان بـاشد و همانند ما در توفان جوانى بـوده و در نشیب و فراز حوادث حضور داشته بـاشـد. معصوم نبـاشـد; زیرا بـا ما فرق خـواهد کرد و در بـحرانهاى اجتماعى سیاسى و حتى اقتصادى درگیر شده بـاشد تا بـه خوبى او را همانند خود بـدانیم و از شیوه زندگانى, روش بـرخورد او بـا دیگران, چگونگى سخن گفتن, شهامت, شجاعت, دلیرمردى و بـى باکى وى براى خود سرمشق بگیریم و او را نمونه اى تمام عیار براى امروز و فرداى زندگى خود بدانیم.
دفتـر زندگانى چنین الگویى را, که بـرخى هجده ساله و پـاره اى سالهایى بیشتر دانسته اند, مى گشاییم و با یکدیگر بـه صحیفه صفات و ارزشهاى چـشـمگیر او مى نگریم. آرام آرام بـا او همراه شـده و بـیشتر از گذشته بـه ناگفته هاى گفتنى اش که همگى بـرایمان مشعلى فروزان خواهد بود, دل مى سپاریم.
او یازدهم شعبـان سال سى و سوم هجرى بـه دنیاى پر غوغاى حیات پـاگذاشت. پـدر در گوش راسـت او اذان گفت و دیگر گوش وى را بـا ترنم اقامه آشنا ساخت تا از آغاز با نغمه توحید, نبوت, امامت و ولایت آشنا شود و بـا چنین سرودهایى راه روشن رستگارى را از عمق جان بیابد. دیرى نپایید که در هفتمین روز تولد وى, بنا بـه سنت پسـندیده دینى, سـرش را تـراشیدند و هم وزن موهاى زیبـایش, بـه مستمندان چشم به راه نقره صدقه دادند.
آشفتگى اوضاع سیاسى و آتش افروزى حاکمان ستـمگر آن عصر بـدان حد بـود که نام ((على)) جـرمى نابـخشودنى حساب مى شد و بـرزبـان راندن این واژه مقدس ممنوع بـود. پدر وى, که بـه خوبـى مى دانست نام دیبـاچـه شخصیت و نشان دهنده شرافت, ادب و عظمت انسان است, نام کودک را ((على)) نهاد تا بهتـرین بـرکات و زیبـاتـرین صفات بردریاى وجود فرزندش ریزان شود و بـدسگالان سیه سرشت خود را بـا امواج پاک و زلال غیرت دینى و شخصیت مذهبى رو به رو ببـینند. در پى آن, لقب ((اکبر)) نیز بـراى او انتخاب کرد تا ((على اکبـر)) که به عنوان پـسر نخـست خـانواده است بـا دیگر فرزندان, که نام آنان نیز على خواهد بود, تفاوت یابد.
پدر على که همانند پـدرانش از تـمامى اصول اسـاسـى و شیوه هاى شیرین تربیتى آگاهى داشت, خود را بـا دنیاى کودکى هماهنگ مى کرد و رفتارى که شایسته نوباوگى و کودکى فرزند بود, انجام مى داد تا همانند جد عزیز خود عمل کرده, لحظه اى از شرایط روحى روانى کودک دلبند خویش دور نماند.
همراه بـا بـزرگ شدن على, پـدر سخـنان بـرتـر, آداب والاتـر و شیوه هاى زندگى و احترام بـیشتر بـه او مىآموخت تا شخصیت خود را باز یابد و از ارزش وجود خود بیشتر آگاه شود.
بدین خاطر هنگام نام بردن از او, الفاظى تواءم بـااحترام بـه کار مى بـرد تا از آغاز زندگى, احساس سرافرازى و شخصیت کند و در فرداى حـیات خـود, راسـت قامت و قوى دل از حـقوق محـرومان دفاع کرده, در بـرابـر ستـم ستـمکاران بـى تـفاوت یا ماءیوس نبـاشد.

به سوى مدرسه

على که هفـت سـاله شـد, بـه تـمرینهاى فـکرى و آموزش هاى دینى پرداخت و با مراقبـت هاى صحیح سنجیده پدر, بـنیان هاى اعتقادى در روان او و شـیوه هاى رفتـارى در اعـمال او رشـدى بـیشـتـر یافت.
روزى پدر, عبـدالرحـمان را بـه آموختـن سوره حـمد بـه فرزندش گمارد. وقتـى آموزش تـمام شد و على در حـضور پـدر سوره حـمد را قرائت کرد, پدر, پول و هدایاى فراوان بـه عبـدالرحمان بـخشید و دهانش را پر از مروارید ساخت. آنگاه به اطرافیان که از این همه بذل و بخشش تعجب کرده بودند, فرمود:
((این هدایا توان برابرى عطاى معلم على را ندارد که در برابر تعلیم قرآن, همه هدایا ناچیز است.))
دوران نوجوانى على بـه تدریج آغاز شد و هر روز بـیشتر از روز قبـل, زمینه هاى رشد و شکوفایى معنوى و عقلانى در وجـود وى فراهم مى گردید.
على در جـوانى بـا ویژگیهاى اخلاقى و رفتـارى خود نگاه انبـوه جوانان را بـه سوى خود جلب مى کرد. آنچه در این فراز از داستـان او گفته مى شود, نکته هایى است که بـى تردید بـا مطالعه و رد شدن تاءثیرى بسزا نخواهد داشت, از این رو, بـاید از سرصبـر و تاءمل بیشتر مطالعه و مرور کنیم و به خاطر بسپاریم.
على صفات جد خود را مى دانست, از این رو, هماره در آینه اخلاق و رفتـار او نظر مى کرد و خـود را بـدان صفات مىآراسـت. بـه هنگام جوانى در میان جمع و بـا دوستـان خود, گشاده رو و شادمان بـود; ولى در درتنهایى اهل تفکر و همراه با حزن بود. علاقه فراوانى به خلوت با خداى خود و پرداختن به راز و نیاز و گفتگو باخالق هستى داشت. در زندگى آسان گیر, ملایم و خوش خو بود, نگاهش کوتاه مى نمود و به روى کسى خیره نمى شد. بیشتر اوقات بر زمین چشم مى دوخت و با بینوایان و فقرا ـ که از نظر ظاهرى در جامعه و نگاه دنیا طلبان احترام چشمگیرى نداشتند.ـ نشست و برخاست مى کرد, با آنان همسفره مى شد و بـا دسـت خـود دردهانشان غذا مى گذارد. اصالتـهاى فکرى و استـواریهاى روحـى, وى را چـنان کرده بـود که هیچـگاه و از هیچ حاکمى هراس نداشت.
هرگز عیب جویى نمى کرد و از مداحى نابجا و شنیدن چاپلوسى افراد دورى مى کرد. تمامى انسانها را بـندگان خدا مى دانست و از تـحقیر آنان خود دارى مى ورزید. در طول عمر خـویش بـه کسى دشنام نداد و ناسزا نگفت. از دروغ تنفر داشت و صداقت و راستـگویى شیوه همیشه او بود. بخشنده بـود و آنچه بـه دست مىآورد, بـه دیگران بـویژه نیازمندان انفاق مى کرد. هرگاه کسى هدیه اى بـه او تـقدیم مى کرد, با گشـاده رویى مى پـذیرفت. اگر فردى مهمانى داشـت و او را دعوت مى کرد, مى پذیرفت. به عیادت بیماران مى رفت, هرچند خانه بیمار در دور افتاده ترین نقطه شهر باشد. در تشییع پیکر مردگان حاضر مى شد و هیچ یار از دست رفته اى را تنها نمى گذاشت.
براى همسالان برادرى مهربان و براى کودکان پدرى پرمحبت بـود و مسـلمانان را مورد لطف و عطوفت خـویش قرار مى داد. امور دنیوى و اضطراب هاى مادى او را متزلزل نمى ساخت.
زندگى على ساده و بـى پـیرایه بـود و در آن از تجمل, اسراف و تـبـذیر اثرى دیده نمى شد. آنان که اخلاقى نیکو و فضایلى شایستـه داشتند, همیشه مورد تکریم و احتـرام وى بـودند و خویشاوندان از صله او بهره مند مى شدند. از صبرى عظیم برخوردار بود و از هیچ کس توقع و انتظارى نداشت.
در میدان رزم سلحشورى شجاع, نیرومند و پـرتوان بـود و انبـوه دشمن هرگز او را بیمناک نمى ساخت. در اجراى عدالت و دفاع از حق, قاطع و استوار بـود. بـه یارى محرومان و مظلومان مى شتـافت و در برابر ظالمان مى ایستاد تا حق را به صاحبـش بـرنمى گردانید, آرام نمى گرفت. بـه دانش اندوزى و فراگیرى معارف اهمیت زیادى مى داد و همواره پیروان خود را از جهالت و بى خبرى باز مى داشت.
بـه پـاکیزگى و آراستگى علاقه اى وافر داشت و این صفت از دوران کودکى در او دیده مى شد. از این رو هماره بـرتمیزى لبـاس و بـدن اهتمام مى ورزید.
بسیار فروتـن بـود و از تـکبـر نفرت داشت و اکثر اهل جهنم را گردن فرازان و سرکشان مى دانست. نه تـنها بـرانسـانها بـلکه بـر حیوانات نیز شفقت داشت و با مهربـانى و ملایمت و انصاف بـا آنان رفتار مى کرد.
آنان که قیافه ظاهرى و سیماى بـه نور نشستـه على را دیده اند, چهره وى را این گونه ترسیم کرده اند:
قیافه اش بسیار با ابـهت بـود و چون ماه تابـان مى درخشید. بـه زیبـایى و پـاکیزگى آراستـه بـود. از چـهار شانه بـلندتـر و از بـلندکوتـاهتـر. رنگى روشن و بـه سرخى آمیختـه و چشمانى سیاه و گشاده با مژه هایى پـرموداشـت, گونه هایش هموار و کم گوشـت بـود, مویش نه بـس پیچیده و نه بـسیار افتاده مى نمود. از سینه تا ناف خـط موى بـسیار بـاریک داشت, اندامش متـناسب و معتـدل و سینه و شانه اش پهن بود.
سرشانه هایش از هم فاصله داشت. پـشتى پـهن داشت, جز ران و ساق که زیر مفصلهااست, استـخوانهاى بـند دستـش کشیده و کفى گشاده و بخشنده داشت. دو پنجه دست و پایش قوى و درشت و انگشتها کشیده و بـلند و دو کف پـا از زمین بـرآمده بـود. بـه سرعت راه مى رفت و هنگام راه رفتن چنان بود که گویى از زمین سراشیب فرود مىآید یا از روى سنگى به نشیب مى رود. چون به طرف کسى بـر مى گشت بـا تمام بدن بـر مى گشت. دیده اش فروهشتـه و نگاهش بـه زمین بـود تـا بـه آسمان.
بینى اش قلمى کشیده و بـاریک و میانش بـرآمدگى داشت و نورى از آن مى تافت.
دهانش نه بسیار کوچک و نه بزرگ بـود. دندانهاى زیبـایش سفید, براق و نازک بود. گردنش در صفا و نور و استقامت نقره فام بـود, بوى مشک و عنبر از او بلند بود.
پاره اى از مورخان این ویژگیها را بـراى جد وى نگاشته اند; اما على را در این خصوصیات همانند دانسته اند.
... بااین ویژگیهاى روشنى آفرین به خوبى مى توان او را شناخت, وى على اکبـر پور والاى امام حسین(ع)است. جوانى زیبـا که همانند جـد خود رسول خدا(ص)در سیرت, سپـید و در صورت, آسمانى مى نمود و هماره یاد و نام پیامبـر(ص)از چگونگى سخن گفتن و یا راه رفتن و دیگر بـرخوردهاى اجتـماعى اخلاقى او مى تـراوید. از این رو, امام حسین(ع) او را شبـیه ترین مردم ـ حتى نسبـت بـه خود ـ در خلقت و آفرینش, اخـلاق و صفات روحـى, گفتـار و آداب اجـتـماعى بـه رسول خدا(ص)معرفى مى کرد.
آنان که بـا صورت دلربـاى پیامبـر(ص)و صداى پرچاذبـه آن حضرت آشنا بـودند, آنگاه که على از پشت دیوار زبـان بـه سخن مى گشود, گویى صداى رسول اکرم(ص)را مى شنیدند.
گاهى که اباعبدالله(ع)براى صوت قرآن جد عزیزش دلتنگ مى شد, به على مى فرمود: على جان! برایم قرآن بـخوان تا از آن لذت و بـهره برم.
کلام شیرین, بیان روان, ادب بسیار در برابر پدر و مادر, اطاعت بى چون و چرا از مقام ولایت و دلدادگى بـه حقیقت, بـرگى دیگر از زندگانى زرین على اکبـر بـود. این ویژگیها چـون بـا فروتـنى او همراه مى شد, نگاه تحسینآمیز همگان را به دنبال داشت.

در ساحل فرات

على درحماسه کربلا, درخششى چشمگیر داشت و با هربـار حمله خود, دهها نفر را بـه خاک هلاکت مى انداخت. هنگامى که بـا 25 سوار بـه ساحل فرات روانه شد و بـراى سیصد نفر از خاندان, عیال و اصحـاب امام حسین(ع)آب آورد, بـسیارى از مسوولان و سرپـرستـان حفاظت از فرات را از دم تیغ خود گذراند و پـشت دشمن را بـه لرزه درآورد.
عمویش ابوالفضل(ع)که خود در دلاورى و بى باکى و شجاعت و شهامت, زبانزد همگان بـود, بـه خاطر چنین
e فات تابـناک, على را بـسیار احترام مى کرد.
قهرمانان تـاریخ و دلیرمردان عرصه هاى نبـرد, کمتـر از دانش و بـینش بـهره دارند; زیرا در مسیر رزم و جنگ قرار داشتـه و فرصت نداشتـه و یا علاقه کمتـرى بـه درس آموزى و دانش آفرینى از خـود نشان مى دهند; اما على اکبر, جوانى چند بعدى بـود و سطرهاى کتاب وجودش با حکمت نگاشته شده بود. چشمه هاى دانش و دانایى از اعماق وجودش مى جوشید. در مجالس گوناگون عالمانه و اندیشمندانه لب بـه سـخـن مى گشـود و بـه دور از غرور و تـکبـر مردانه سـخـن مى گفت. از آنجا که از جد خود رسول خدا(ص)سخنان بـسیارى روایت مى کرد, به عنوان ((محدث)) شناخته شد.
افزون برصفات ظاهرى و باطنى ـ که به طور چشمگیر در وجود حضرت على اکـبـر(ع) دیده مى شـد.ـ کـمالات و مقـامات معـنوى وى نیز در رتبه اى برتر از دیگران قرار داشت.
ماجوانان هرچند از صفات خوبى بـهره مند بـاشیم, گاه توان تحمل سختـى ها و ظرفیت رویارویى بـا مصایب را از دست مى دهیم و سنگینى ناملایمات زندگى, تعادل رفتار و گفتارمان را مى رباید.
على اکبـر در چـنین صحنه هاى سخت و طاقت سوز, تـنها بـه رضا و تسلیم الهى فکر مى کرد و چنان در برابر بلاهاى الهى آرام و مطمئن بود که گاه حیرت و شگفتى دیگران را بـرمى انگیخت. از این رو, در هنگامه دردآلود کربلا به پدر گفت:
((اولسنا على الحق))
(پدرجان!)آیا ما برحق نیستیم؟
و چـون امام فـرمود: آرى, گفـت: در این هنگام, بـاکـى از مرگ نداریم.
این روحیه قوى و صفات شایسته, چنان ابهت و عظمت به على اکبـر داده بـود که افزون بـردوستان, دشمنان آگاه نیز بـه بـرترىهایش اعتـقاد و اعتـماد داشـتـند و اعتـراف مى کردند. معاویه روزى از اطرافیانش پـرسید: ((چـه کسى در این زمان بـراى خـلافت مسلمانان بردیگـران بـرتـرى دارد و بـراى حـکـمرانى بـر مردم از دیگـران سزاوارتر است؟ ))
روباه صفتان زشت سیرت که نام و نان خود را در تملق مى یافتند, به ستـایش خلیفه پـرداختـند و او را لایق این منصب معرفى کردند. معاویه گفت: نه چنین نیست:
((اولى الناس بهذالامر على بن الحسین بـن على جده رسول الله و فیه شجاعه بنى هاشم و سخاه بنى امیه و رهو ثقیف.))
شایسته ترین افراد براى امر حکومت, على اکبـر فرزند امام حسین است که جدش رسول خدا(ص)است و شجاعت بنى هاشم, سخاوت بـنى امیه و زیبایى قبیله ثقیف را در خود جمع کرده است.
فروغ چهره خوبان شعاع طلعت توست
کمال حسن تو مدیون این ملاحت توست
به خلق و خلق رسول و به منطق نبوى
فزون تر از همه کس در جهان شباهت توست
به پیکر تو مجسم لطافت روح است
عجب بود که در این خاکدانه قامت توست
نگار مهر تو غارتگر دل پدر است
عیان به چشم سیاهت غم شهادت توست
در ساحل فرات
 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 10:14 عصر )

»» کجاست منتقم خون خدا !

کجاست حسن(ع)، کجاست حسین(ع) ، کجاست فرزندان حسین(ع) که صالحند یکی پس از دیگری ، و را ستگویانند یکی پس از دیگری ، کجایند آنان که راه نجاتند یکی پس از دیگری ، کجایند آنان که خوبانند یکی پس از دیگری ، کجایند خورشیدهای درخشان، کجایند ماهای تابان، کجایند ستاره های فروزان، کجایند پرچمهای دین و پایه های دانش، کجاست بقیة الله که خالی از عترت طاهرۀ هدایت کننده نیست کجاست آنکه چشمها به راه اوست، برای راست کردن پستی ها و کجی ها، کجاست آنکه مایه امید است برای از بین بردن جور و دشمنی، کجاست آنکه ذخیره شده برای نو ساختن فرضیه ها و سنّت ها، کجاست آنکه اختیار شده برای بر گردانیدن آئین و شریعت، کجاست آنکه آرزو می رود برای زنده کردن کتاب قرآن و حدود آن، کجاست زنده کنندۀ آثار دین و اهل دین، کجاست درهم شکنندۀ شوکت تجاوزکاران، کجاست ویران کنندۀ بناهای شِرک و دوروئی ، کجاست نابود کنندۀ اهل فسق و فجور و معصیت و تجاوز، کجاست درو کنندۀ شاخه های گمراهی و اختلاف ، کجاست محو کنندۀ آثار کجروی و هواپرستی ، کجاست بُرندۀ ریسمانهای دروغ و افتراء ، کجاست نابود کنندۀ سرکشان و متمردان، کجاست بنیان کَن اهل عنادوگمراهی وبی دینی کجاست عزت بخش دوستان وذلیل کنندۀ دشمنان کجاست گردآورندۀکلمه براساس تقونی کجاست باب الله که ازاووارد شوند کجاست وجه الله که بسوی اومتوجه شوند دوستان کجاست واسطه وسیب متصل میان زمین وآسمان کجاست صاحب روزپیروزی وبرافزازندۀ

پرچم هدایت کجاست گردآورندۀ خصلت درستکا ری و خوشنودی کجاست طا لب خون(بنا حق ریختۀ) پیغمبران و «خون» فرزندان پیغمبران کجاست طا لب خون شهید (مظلوم) درکربلا کجاست آنکه یاری شده برکسی که تجاوز کرده بر(حقوق) او و افتراء بسته، کجاست آن مضطری که اجابت شود هرگاه دعا کند، کجاست پیشوای مخلوقات که دارای نیکی و پرهیزگازیست، کجاست فرزند پیغمبرِ برگزیده «محمد مصطفی(ص)» و فرزند «علیّ مرتضی» و فرزند «خدیجۀ نیکوکار» و فرزند «فاطمه» .

پدر و مادرم فدای تو و جانم قربان تو و سپر بلای تو، ای پسر بزرگ مردان مقرّب، ای پسر نجیبان گرامی ، ای پسر راهنمایان راه یافته، ای پسر خوبان مهذّب، ای پسربزرگ مردان بانجابت، ای پسرمردان پاک پاکیزه ،ای پسرسروران برگزیده، ای پسررؤسای با کرامت، ای پسرماههای تابان، ای پسر چراغهای فروزان، ای پسر ستارگان فروزنده، ای پسر اختران درخشان، ای پسر راههای آشکار، ای پسرپرچم های واضح، ای پسر عاملهای کامل، ای پسر سنّت های مشهور، ای پسرعلامت های وارد شده، ای پسر معجزات موجود، ای پسر دلیلهای آشکار، ای پسر صراط مستقیم، ای پسرخبر بزرگ، ای پسر کسی که او درامّ الکتاب پیشگاه

خدای بلند مرتبه و حکیم است، ای پسرآیت ها و بیّنه ها، ای پسردلیلهای روشن، ای پسر برهانهای واضح و آشکار، ای پسرحجت های رسا، ای پسر نعمت های فراوان، ای پسر طه و(آیات) محکمات، ای پسر یس و الذاریات، ای پسرطور و العادیات، ای پسر کسی که نزدیک شد پس فرود آمد پس شد به اندازۀ پهنای دو کمان یا نزدیک تر، نزدیکی و تقربی از خدای والای بلند مرتبه !

کاش می دانستم تا کجا مستقر شده دوری تو!

کاش می دانستم اکنون به کجایی!

بازهم صبح شد ظهر شد و آخر غروب شد نیامدی!

  

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 10:10 عصر )

»» زیارت قبول



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 10:7 عصر )

»» عتبات عالیات

گـرچه سرتا قدمم غرقه تقصیـر و خطـاست
لیک چشمـم سویت اى خسـرو اقلیـم وفاست
گـر ببخشـى تو گناه مـن دل خسته رواست
لنگـر حلـم تـو اى کشتـى تـوفیق کجاست
که در ایـن بحـر کـرم غرق گنـاه آمـده ایم

سردارى که فرمانرواى هزار سرباز جنگـى است و از اشراف و بزرگان کوفه در زمان جاهلیت و اسلام به شمار مى رود, به دستـور عبیدالله بـن زیاد در منزل ذوحسم راه را بر کاروان حسینى بست و او را از ادامه مسیر به طرف شهر کوفه باز داشت; ولى در ایـن بازداشتـن و مقابله, جانب ادب فـرو نگذاشت تـا آنجـا که حتـى نماز جماعت را نیز به امامت امام حسین(ع) اقامه و سربازانش را نیز بدیـن نماز فرا خواند.
در ادامه مسیر زندگى, لطف الهى این اولین مهاجم و اولیـن دشمـن را فـرا گـرفت و جذبه عشق حسینـى از عمق جهنـم به اوج بهشتـــش بـرکشیـد. نگاه آکنـده از عاطفه و زبان سـرشار از خیرخـواهـى و نصحیت حسین از برده اى یزیدى آزاده اى حسینـى ساخت و بدیـن گـونه حـر در حقیقت در عاشـورا متـولـد شـد; همراه فرزنـدش با نردبان شهادت به محضـر حقیقت بـار یافت و در بزم عشق از دست ساقـى ازل مى باقى نوشید.
آرى حـر بـا یک تـوبه و بـرداشتـن چنـدگـام به صف همـراهــــان اباعبدالله(ع) پیوست و نام خویـش را براى همیشه بربلنداى تاریخ آزادى و انسانیت و ایمان درج کـرد. زائران حرم حـر بطـور طبیعى همه به فکر تـوبه مى افتند و با خـود مى گـویند اکنون که خدا راه باز گشت را چنین گشوده است و بدیـن سادگى مى تـوان خطاهاى بزرگى ماننـد بستـن راه بر امام حسیـن(ع) را جبـران کرد, چرا سستـى و سهل انگارى؟! همه شهداى کربلا در یک نقطه دفـن شده اند, اما حر از ایـن قافله بازمانـده است. در باره علت اینکه چـرا حـر از ایـن قافله دور مانده است, مـى گـوینـد: پـس از شهادت حـر افـراد تحت فـرماندهـى وى و خـویشانـش, که در لشکر ابـن زیاد باقـى مانـده بـودند, از عمر سعد خواستند که به پاس احترام حر در قبیله اش و نیز خـدمات گذشته اش, اجازه دهـد پیکر حر بـر زمیـن نمانـد. عمر اجـازه داد. آنان بـدن حـر را از صحنه نبـرد دور کـرده, در محل کنونى به خاک سپردند.
حرم زیباى حر داراى گنبدى کاشى کارى است. گفته مى شود اولیـن کسى که حرم حـر را بنیاد نهاد, شاه اسماعیل صفـوى بـود. آنگـونه که کاشـى هاى حـرم حکایت مـى کنـد, ایـن حـرم به همت حسیـن خان شجـاع السلطـان در محـرم سیصـد و بیست و پنج هجـرى سـاخته شــده است.
(موسـوعه العتبات, ج 8, ص 183.) برخى از مورخان نوشته اند: چـون شاه اسماعیل صفـوى به زیارت کربلا آمد; خـواست به زیارت حر مشرف شـود, گروهى بر او خرده گرفتند و گفتند: چرا به زیارت حر مى رود بـا آن که معلـوم نیست تـوبه اش پذیـرفته شـده بـاشـد.
شـاه اسماعیل بـا شنیـدن ایـن انتقاد تصمیـم گـرفت قبـر حـر را بشکافد; زیرا معتقد بـود اگر تـوبه حر پذیرفته شده, باید بدنـش سالم مانده باشد.
از ایـن رو, فرمان داد قبر حر را بشکافتند, بـدن وى بطـور کامل سالـم مانده بود. بر سر حر دستمالى خون آلود بسته شده بود. شاه اسماعیل تصمیـم گرفت آن را به عنوان تبرک بردارد; ولى نتوانست. پس از ایـن جریان, قبر را دوباره ترمیـم کرد, فرمان داد حرم را بسازند و فردى را با حقوقى در خـور به عنوان خادم حرم حر معیـن کرد.(ابصار العین, ص 127.)
زیارت عون بن عبدالله

در همیـن مسیر, که براى زیارت حر و طفلان مسلـم پیمودیم, بارگاه با شکـوه امامزاده اى به نام عون بـن عبدالله قرار دارد که مردم عراق به وى اعتقادى راسخ دارند و معتقـدنـد قبر شریفـش محل بـر آمدن حاجتها و استجابت دعاست.
در باره نسب صاحب ایـن بارگاه مطهر سخنان گوناگون گفته مى شـود; ولـى میان مردم عراق چنان, مشهور است که وى عون بن عبدالله بـن جعفر است; یعنى فرزند حضرت زینب(س) نوه دخترى امیرالمومنیـن(ع) و نـوه پسـرى جعفـر طیـار بـرادر امیـرمـومنان(ع) است.
به نـوشته مـورخان, در حادثه عاشـورا دو فرزند از عبـدالله بـن جعفر طیار به شهادت رسیدند. یکـى از آنان از فرزندان حضرت زینب بـود و دیگرى فرزند همسر دیگر عبـدالله. (ابصار العیـن, ص 29.) برخـى از مـورخان دلیلى براى جدا بـودن قبر فرزند حضرت زینب از سایر شهداى کربلا نمى بینند و معتقدند که ایـن امامزاده محترم از فرزندان امام حسـن مجتبى(ع) است. عون حرمى بسیار با صفا و زیبا دارد که در میـدانـى وسیع زئران را به خود فـرا مـى خـوانـد. به مناسبت مقام, از حضرت زینب(س) و مصائبـش که بر ایـن بانوى بزرگ وارد آمـده, است, سخـن مـى گـویـم. پـس از زیارت ایـن امـامزاده بزرگوار و خـواندن چند رکعت نماز, حرم مطهر وى را ترک مى گوییـم تـا بـراى نماز جماعت, دیگـر بار خـود را به بـارگـاه ملکـوتـى حسین(ع) برسانیم.
هنگام اذان ظهر مجددا تـوفیق زیارت حرم مطهر حسینى(ع) مى یابیـم وارد حرم مى شویم, نماز ظهر و عصر را به جماعت مى خـوانیـم و پـس از عرض ارادتـى و زیـارتـى به هتل بـاز مـى گـردیم.

روضه هاى مجسم

اى پـرچم کـربلا بــه دوشت زینب
قربان تو و خشم و خــروشت زینب
تا موى سرت سپید شد از غم دوست
شد کعــبه دل سیاهــپوش زیــنب
(جواد شفق)

براى رسیـدن به تل زینبیه, حرم ابـوالفضل(ع) را دور مـى زنیـم و آنگـاه در طـرف راست قبله حـرم امام حسیـن(ع) به سـالنـى کـوچک مـى رسیـم که بر فرازش گنبـدى کاشـى کارى شـده و آبـى رنگ سر بر آسمان مى سایـد. بـراى ورود به ایـن سالـن که تقـریبا از تمامـى ساختمان هاى اطراف بلندتر است, بایـد چنـد پله را طـى کرد و بالا رفت. اینجا کجاست؟! اینجا رصدخانه کربلا و عاشـورا است. آنجا که زینب منظومه نور حسیـن(ع) در شط جارى شب ستـم را رصد کرده است.
اینجا دیـده بـانـى جبهه عاشـوراست. آنجا که زینب(س) صفهاى حق و بـاطل را و نبـرد نور و ظلمت را به نظاره نشسته است.
زینبیه روضه مجسم کربلاست. از اینرو, تا شروع به سخـن کردم, سیل اشکها جارى شد و ناله ها به آسمان رفت. شاید ایـن محل به دقت در طـول تـاریخ حفظ شـده باشـد; زیـرا مـوقعیت جغرافیـایـى آن بـا رویدادهاى تاریخـى و گفته هاى مـورخان دقیقا تطبیق مـى کنـد. حرم مطهر حسینـى(ع) در گـودى واقع شده است و تل زینبیه بلندیى مشرف بـر حـرم مطهر و قتلگـاه است بـا فـاصله تقـریبـى سیصـدمتر.
این بلندى حدود همیـن مقدار نیز با خیمه گاه فاصله دارد. پـس به خـوبـى مـى تـوانـد حلقه وصل ایـن دو پایگاه عاشـورا (خیمه گاه و قتلگاه) باشد.
در سمت راست ایـن سالـن, رو به حرم مطهر حسینى, تصـویرى از نوع نقاشـى هاى پـرده هاى تعزیه خـوانـى نصب شـده است که بیانگر حادثه عاشورا و نقش تل زینبیه است.
پـس از صحبت و روضه در ایـن مکان, از کنار تل زینبیه و از داخل بـازار بسیار کـوچک و شلـوغى به سـوى خیمه گـاه حـرکت مـى کنیـم. خیمه گـاه در مقـایسه بـاتل زینبیه بسیـار گـودتـر است; حتـى در مقایسه با حرم مطهر نیز گـودتـر به نظر مـى رسـد و در قسمت قبله حرم مطهر قرار دارد.
خیمه گاه اکنـون خـود به صـورت حرمى جداگانه در آمده است. از در که وارد مى شـویـم, خادم, محلـى را نشان مى دهد و مى گـوید: اینجا محل خیمه حضـرت ابـوالفضل العباس(ع) است که اکنـون ساختمان شـده است.
از ایـن مکان که مـى گذریـم, دو ردیف طاقهاى هلالـى کـوچک مشاهده مى شـود که بیاد جهازهاى شتران بر زمیـن مانده قافله کربلا ساخته شـده است. پـس از عبـور از میـان ایـن هلالهاى کـوچک, به سـالـن سرپوشیده و مدورى مى رسیـم که اتاقهاى کوچکى گرداگردش ساخته شده است. ایـن سالـن به تمامـى ایـن اتاقها راه دارد. ساختمان وسیع وسط را خیمه حضرت اباعبـدالله(ع) معرفـى مـى کننـد و ساختمانهاى اطراف را به عنوان خیمه هاى اصحاب مى شناسند. در درون سالـن مدور وسط, دو محراب به نامهاى محراب امام حسین(ع) و محراب حضرت زیـن العابدین(ع) وجـود دارد. در بیرون ایـن ساختمان و در گوشه حیاط ایـن حرم, قسمتـى را خیمه قاسـم بـن الحسـن معرفـى مى کنند. آنچه مـى تـوان پذیـرفت این است که ایـن مکان مقـدس محل خیمه هاى امام حسیـن(ع) و یاران و اهل بیت او بـوده است; ولى دیگر خصوصیاتى که مى گویند, دلیل تاریخى ندارد. البته همیـن نیز مطلبى کوچک و کـم اهمیت نیست.
در اینجا درنگـى بیشتر بایـد و تاءملـى شایسته تر. اینجا کجاست؟ خیمه گاه, یعنـى محل نماز جماعت حسیـن(ع). در اقـامت هشت روزه اش در ایـن سـرزمیـن, خیمه گـاه, یعنـى محل مناجـات و نماز شب امام حسیـن(ع) و یارانـش در شبهاى محرم سال شصت و یک و در شب به یاد ماندنى و فراموش نشدنى عاشورا.
اینجا محل سخنرانـى اباعبدالله(ع) است و محل نجـوا و راز گـویى او بـا امـام سجـاد(ع) و زینب کبرى(س).
اینجا دریاى خاطره است و پیام. اندیشه بر مىآشـوبد و حافظه زیر و رو مى شود و خاطرات و حـوادث و تاریخ کربلا جان مى گیرد; بـویژه اگر هنگام غروب خون رنگ کربلا در ایـن مکان حضور داشته باشى. ما در بـرخـى از نقاط ایـن مکان بـا عظمت به یاد نمازها و نیازهاى حسینى چند رکعت نماز مى گزاریم و ایـن مکان مقدس را, براى اقامه نماز جماعت مغرب و عشـا در حـرم مطهر حسینـى(ع) تـرک مـى کنیـم.
در فرصت کوتاهى که وجـود دارد, برخـى از زائران به بازار کـوچک کنار تل زینبیه مـى روند تا سوغات بخرنـد. مهمتریـن سـوغات کربلا مهر و تسبیح تربت اباعبـدالله(ع) است. شاید تذکر ایـن نکته لازم باشـدکه سجـده کردن بر خاک, ریشه در سنت پیامبـر اکرم(ص) دارد.
رسول اکرم(ص) و صحابه گرامـش براى محل سجده خـود از خاک پاک یا سنگ یا حصیر استفاده مى نمودند و ایـن نکته نه تنها در کتب شیعه بلکه در جـوامع روائى اهل سنت نیز بیـان شـده است.
چنانکه در سنـن بیهقـى, ج 2, ص ;421 کتاب الصلوه, (باب الصلـوه علـى الخمـره) و نیز در ج 2, ص 15 کتـاب الصلـوه بـاب الکشف عن السجده فـى السجـود روایات متعددى در باره سجده رسـول اکرم(ص) و اصحابـش بر خاک و سنگ و حصیر نقل کرده است و حتى از برخى صحابه نقل شده است که هنگام سـوار شـدن بر کشتى, خشتـى همراه خـود بر مـى داشت تا بر آن سجـده نمایـد. (الطبقات الکبرى, ج 6, ص 79 در احـوالات مسروق بـن اجدع) و از ایـن روست که شیعه سجده را جز بر زمین و آنچه از زمیـن مـى رویـد و خـوراکى و پـوشاکـى نیست جایز نمـى شمارد ولـى بـرتـر از همه اینها خاک پـاک; و بـرتـر از همه خاکها, خاک تـربت حسینـى(ع) است که در جـوار بـدن پاک پاره تـن رسـول خـدا(ص) قـرار گـرفته است و خـود یـاد آور درسهاى بسیـار عاشـوراست درس غیـرت دینـى, درس شهادت و شهامت و جانبـازى, درس قیام براى خدا و نجات مردم.

اینک روایـاتـى چنـد در بـاره فضیلت تـربت حسینى(ع)

یکى از اصحاب امام صادق(ع) مى گوید: آن حضرت کیسه کـوچکى از خاک تـربت سیـدالشهداء همـراه داشت که به هنگـام نماز روى سجـاده اش مى ریخت و بر آن سجده مى کرد و مـى فـرمـود: سجـده بـر تـربت امام حسیـن(ع) حجابهاى هفت گانه را مـى درد (یعنـى سجـده بر آن مـوانع قبول را بر طرف کرده مورد قبـول حضرت حق واقع مى شود.) (بحار, ج 85, ص 153) حمیـرى یکـى از اصحـاب حضـرت مهدى(ع) به آن حضـــرت نامه اى نگاشت و سـوال کرد: آیا سجده بر مهرهایـى که از خاک قبر حسیـن(ع) مـى سـازنـد جـائز است و آیا داراى فضیلتـى است؟ امـام مهدى(ع) در پاسخ وى نـوشت: آرى سجـده بر آن جائز و داراى فضیلت است. (بحـار, ج 85, ص 149) و در روایـات آمـده است که امــــام صادق(ع) جز بر تربت سیدالشهداء(ع) سجـده نمـى کرد. (بحار, ج 85, ص 158) امام مـوسـى کاظم(ع) مـى فرمایـد: (اکل الطیـن حـرام مثل المیته و الدم و لحـم الخنزیر الا طین قبرالحسیـن, فان فیه شفاء من کل داء و امنا مـن کل خوف) خـوردن گل حرام است هماننـد حرمت مردار و خون و گـوشت خوک مگر خـوردن گل قبـر حسینـى که شفاى هر دردى است و ایمنـى بخـش از هر بیمى مـى باشـد.(کامل الزیارات, ص 285) محمـد بـن مسلـم از یاران امام بـاقـر(ع) وارد شهر مـدینه مى شـود در حالـى که سخت مریض است. امام باقر(ع) ظرفـى و شربتـى براى وى مى فرستـد. چـون آن شربت را مـى نـوشد ناگاه امراض او بر طرف شـده در نهایت صحت بـراى تشکر به خـدمت امام باقر(ع) مشـرف مى شـود و از آن حضـرت مـى پـرسـد: چه چیز در ایـن شـربت بـود که این گونه باعث شفاى مـن شد؟ حضرت فرمود: اندکى خاک قبر حسیـن(ع) در آب حل شده بـود و خاک قبر حسین بهتریـن چیز براى شفا گرفتـن است. ما به کـودکان و زنان مان مـى دهیـم و همه گـونه خیـر از آن مى بینیـم.(کامل الزیارات, ص 277) امام صادق(ع) فرمـود: (لـو ان مریضا مـن المـومنیـن یعرف حق ابى عبدالله و حرمته و ولایته اخذ له من طیـن قبره علـى راءس میل کان له دواء و شفاء) اگر مـومـن مریضـى که معرفت به حق اباعبدالله(ع) داشته باشد و حرمت و ولایت او را بشناسـد از خاک قبر او بر دارد اگرچه از فاصله یک میل آن باشد خاک براى او دوا و شفا خواهد بـود.(کامل الزیارات, ص 279) وعده گاه ما و زائران بعد از اذان, ایـوان حـرم مطهر حسینـى(ع) است. کم کـم زائران از راه مى رسند و هر کدام سوغاتى یادگار ایـن شهر را همراه دارند.
نماز را به جماعت اقامه مـى کنیـم و پـس از آن زیارت نامه مـى خـوانیـم; ولـى امشب بیشتر زائران را با امام تنها مى گذارم و مانع خلـوت آنان نمـى شـوم; زیرا امشب آخریـن شب کربلاى ماست. فرصت خـوبـى است تا آخـریـن نجـواها و سخنها را با امـام(ع) در میـان گذاریـم و از تمـام کسـانـى که التمــاس دعا گفته اند, آرمان دیـدار از کـربلا در دل دارنـد و تاکنـون به یاد نیامده اند, یاد کرده, برایشان دعا کنیـم. حرم مطهر حسینـى آداب و ادعیه و زیارات فراوانـى دارد و تاکنـون فرصتها بسیار کـوتاه بـوده است و نتـوانسته ایم چنانکه باید ایـن دعاها را بخوانیـم. اکنون آخرین شب است.
از اینرو, زیارت دسته جمعى را زودتر به پایان مى بریـم و هرکسـى کتاب دعا به دست به گـوشه اى پناه مى برد و به زمزمه و دعا و اشک و نجوا و راز دل مـى نشینـد. هنـوز از زلال نجـوا با سالار شهیدان سیراب نشده ایـم و عطش عشق فرو ننشسته است که اعلام مى کنند, باید حرم را ترک کنیـم. حرم مطهر حسینـى را به قصد حرم ابـوالفضل(ع) تـرک مـى کنیـم. آنجا نیز قصه از همان قـرار است. راز دل با تـو گفتنم هوس است... .
 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 10:1 عصر )

»» شناخت امام حسین(ع)

امام(ع) در سـوم یا چهارم شعبان سال چهارم هجرى در مـدینه دیده به جهان گشـود. 6 سال در زمان جـدش, 30 سال در کنار پـدرش و 10 سال در کنار بـرادر و پـس از آن 10 سال در اوج قـدرت معاویه با وى مبارزه کرد و سـرانجام در محـرم 61 هجـرى در کـربلا به شهادت رسید.
تولد امام حسین(ع)

امام رضا(ع) مى فرماید: چون حسیـن(ع) متولد شد و او را نزد رسول اکرم(ص) آوردند, حضرت در گـوش هاى وى اذان و اقامه گفت و مراسـم نامگذارى به پایان رسید. پیامبـر او را بـوسیـد و گـریه کـرد و فرمـود: ((تـو را مصیبتـى عظیـم در پیـش است. خـداوند لعنت کند کشنده او را.)) در روز هفتم نیز پس از ایـن که برایش ((عقیقه)) کرد, از شهادت او خبـر داد و فرمـود: ((گروهـى کافـر ستمکار از بنى امیه او را خواهند کشت.))

فطرس ملک آزاد شده حسین است

از حضـرت صادق(ع) روایت شـده که فطـرس ملکـى از حاملان عرش الهى بـود و به سبب تعلل, مغضـوب خـداوند شـد. بالـش درهـم شکسته در جزیره اى مشغول عبادت بود.
چـون جبرئیل و جمعى از فرشتگان براى تهنیت گـویـى ولادت حسیـن(ع) مىآمدند, او نیز همراه آنان آمد; خـود را به گهواره حضرت مالید و تـوبه اش قبـول شـد و به وضع اول برگشت.
چون ((فطرس)) به آسمان بالا مى رفت, مى گفت: ((کیست مانند من, مـن آزاد شده حسیـن بـن على و فاطمه و محمد(ص) هستـم.)) شهید مطهرى مـى گـوید: داستان فطرس ملک, رمزى است از برکت وجـود سیدالشهداء که بال شکسته ها با تماس به او صاحب بال و پر مـى شـوند, افراد و ملتها اگـر به راستـى خـود را به گهواره حسیـن(ع) بمـالنـد, از جزایـر دور افتـاده رهـایـى یـافته و آزاد مـى شـوند.

امـام حسیـن(ع) همـراه و همـرزم پـدر و برادر

حضرت در دوران نـوجـوانى روزى وارد مسجد پیامبر(ص) شد, دید عمر بالاى منبر است. گفت: از منبر پدرم پاییـن بیا و بالاى منبر پدرت برو. عمر گفت: پـدرم منبر نـداشت. او در هرسه جنگ حضرت علـى(ع) شـرکت فعال داشت و هنگام حـرکت نیـروهاى امام مجتبـى(ع) به سمت شـام, همـراه آن حضـرت در صحنه نظامـى حضـور یافت.

اوضـاع سیـاسـى و اجتمـاعى دوران امـام حسیـن(ع)

انحراف از اصـول و مـوازیـن اسلامـى, از ((سقیفه)) شروع شـد, در زمان عثمان گستـرش یافت و در زمان امام به اوج رسیـد تا جائى که اصل اسلام تهدیـد مـى شـد. براى شناخت بهتر ایـن انحراف, لازم است قبلا بنى امیه را بشناسیم.

ابوسفیان

او در فتح مکه چاره اى جز تسلیـم نـداشت و پـس از 20 سال مبارزه بـا پیـامبـر(ص), به ظاهـر اسلام را پذیرفت.
روزى چشمـش به پیامبر افتاد و با خود گفت: ((لیت شعرى باى شیىء غلبتنـى)); کاش مـى دانستـم به چه وسیله اى بـرمـن پیـروز شـدى؟! پیامبر سخـن او را شنید یا ضمیرش را خـوانـد و فرمـود: ((بالله غلبتک یـا ابـاسفیـان)) روزى ابـوسفیـان در خـانه عثمــان گفت: ((یا بنى امیه تلقفوها تلقف الکره اما والذى یحلف به ابـوسفیان لاجنه و لانـار و مـازلت ارجـوهـا لکـم و لتصیـرن الـى ابنـائکـم وراثه.)) حکـومت را مانند کره (تـوپ) به یکدیگر پاس دهید. آگاه باشید, قسـم مى خـورم نه بهشتـى و نه آتشـى در کار است. آنچه را براى شما آرزو داشتـم به وراثت به فرزندان خود بدهید. در دوران حکومت عثمان, روزى از احد عبور مى کرد, بالگد به قبر ((حمزه بـن عبـدالمطلب)) زد و گفت: چیزى که دیروز بـر سـر آن با شمشیـر با شما مـى جنگیـدم امـروز در دست کـودکان ما افتاده و با آن بـازى مى کنند.

دوران معاویه

مطرف بن مغیره بـن شعبه مـى گـویـد: با پـدرم به شام نزد معاویه رفتـم. پدرم هرگاه از پیش معاویه مىآمد, از او تمجید مى کرد. یک شب ناراحت بازگشت, گفتم: چه شده؟ گفت: از نزد ناپاکتریـن افراد مىآیـم. گفتم: چرا؟ گفت: امشب به معاویه گفتـم: اکنـون (بعد از صلح با امام حسـن(ع)) پیر شدى و کار در دست تـوست, بر بنى هاشـم که اقـوامت هستند سخت نگیر. او ناراحت شد و گفت: چه مـى گـویـى؟ ابـوبکر, عمر و عثمان مردند نامى از آنان باقى نماند; اما ایـن پسـر هاشـم (پیامبـر(ص)) روزى پنج بار به نام او فـریاد (اذان) مى زنند.
مسعودى مـى نـویسـد: کار اطاعت مردم از معاویه به جایـى رسید که هنگام رفتـن به صفین, نماز جمعه را در روز چهارشنبه اقامه کرد. معاویه به عمروبـن عاص گفت: بامن بیعت کن. گفت: بردینم مى ترسم; بیعت مى کنـم به شرط آنکه از دنیایت بهره گیرم. معاویه حکومت مصر را به او داد.
معاویه سخنـان پیـامبـر را به تمسخـر گرفت
وقتـى وارد مدینه شد و چشمـش به ((ابـوقتاده)) افتاد, گفت: چرا شما جماعت انصار به دیدنـم نیامدید؟ ابـوقتاده جواب داد: وسیله سوارى نداشتـم. معاویه با تمسخر پرسید: شتران آبکـش خـود را چه کردید؟ ابـوقتاده گفت: در روز بدر در جستجوى تو از دست دادیـم. پیامبر فرمـود: بعد از مـن افراد ناشایست بر ما مقدم مـى شـوند. معاویه: در آن هنگام به شما چه دستـور داد؟ ابـوقتـاده: دستـور داد صبـر کنیـم. معاویه: پـس صبـرکنیـد تـا او را ببینیـد.
در زمـان معاویه, آزادگـان به شهادت رسیـدند
حجربـن عدى (شخصیت وفادار به علـى(ع), و چندتـن دیگر, چـون به استاندار کـوفه اعتراض کردند, به شام احضار شـدنـد. در آنجا به آنان گفتند: على(ع) را لعن کنید. آنان گفتنـد: ((ان الصبر علـى حـرالسیف تاءیسـر علینا مماتـدعونا الیه)); گرمـى شمشیر بـر ما آسان تـر است از آنچه از مامـى خـواهیـد. آنگاه آنها را به شهادت رساندند.
ابن ابـى الحـدید مـى گـوید: زیادبـن ابیه دوستان علـى(ع) را زیر هرسنگ و کلـوخـى یافت, به قتل رسانـد, دست و پاها را قطع کرد و آنان را بـردار آویخت تـا جایـى که حتـى یک نفـر معروف در عراق باقـى نمانـد. معاویه, برخلاف حکـم پیامبـر(ص) زیاد را به پـدرش ابـوسفیان ملحق کرد. در زمان او سب على(ع) به صورت سنت در آمد. علامه امینـى مـى گـوید: ((70 هزار منبر بر پا شـد که سب علـى(ع) کنند.)) مبـارزات امـام حسیـن(ع) بـا حکومت معاویه در آن شرایط که کسـى جراءت اعتراض نداشت, امام در برابر ستمهاى او به مبارزه برخاست. در این مقاله, سه گـواهى تاریخـى بر ایـن امر ارائه مى دهیم.

1 ـ سخنـرانیها و نـامه هـاى اعتراض آمیز

الف) مخالفت با ولیعهدى یزید
معاویه به دنبال فعالیت هاى دامنه دار براى تثبیت ولیعهدى یزیـد, سفرى به مـدینه داشت و با بزرگان آنجا, بخصـوص امام حسیـن(ع) و عبـدالله بـن عبـاس, دیـدار و مـوضـوع اصلـى را مطـرح کرد.
امام با ذکر مقـدمه اى فرمـود: ((... تـو در برترى و فضیلتـى که براى خـود قایلى, دچار لغزش شدى و... یزید را چنان تـوصیف کردى که گـویا شخصـى را مـى خـواهى معرفـى کنـى که زندگـى او بر مردم پـوشیده است... یزید را آن چنانکه هست, معرفـى کـن, یزید جـوان سگباز و کبـوتـرباز و بـوالهوسـى است که عمـرش با ساز و آواز و خوشگذرانى سپرى مى شود.))

ب) نگـرانـى معاویه از قیـام امـام و پـاسخ امـام
مروان بـن حکم ـ حاکـم مدینه ـ به معاویه نوشت: گروهى با حسیـن بـن علـى رفت و آمـد دارنـد و اطمینـان نـدارم او قیـام نکنـد. معاویه به امام نوشت: گزارش پاره اى از کارهاى تـو به مـن رسیده است. مـواظب خود باش و به عهد و پیمان خـود (صلح امام حسـن(ع)) وفا کـن و از تفرقه امت بپرهیز. امام نـوشت: ((... اما آنچه در باره مـن به گـوش تـو رسیده, یک مشت سخنان بـى اساس است... . از اینکه بـرضـد تـو و دوستان ستمگر و بـى دینت, که حزب ستمگـران و بـرادران شیطـاننـد, قیـام نکـرده ام از خـدا مـى تـرسـم.
آیا تـو قاتل ((حجربـن عدى)) و یارانـش نبـودى, پـس از آنکه به آنـان امـان دادى و سـوگنـدهـاى اکیـد یاد کـردى...؟ تـو قـاتل ((عمـروبـن حمق)) آن مسلمان پارسا, که از کثـرت عبـادت, چهره و بدنـش فرسـوده شده بود, نیستـى...؟ آیا تـو نبـودى که زیاد پسر سمیه را, که ـ پدرش مشخص نبود. ـ پسر ابـوسفیان قلمداد کردى در حـالـى که پیـامبـر فـرمـود: (( نـوزاد به پـدر (شـرعى) ملحق مى گردد.))... و او با اتکا به قدرت تـو مسلمانان را کشت, دستها و پـاهایشان را قطع کـرد و بـر شـاخه هاى نخل به دار آویخت .... آیا تـو قاتل ((حضرمـى)) نیستـى...؟ اى معاویه, مـن هیچ فتنه اى بزرگتر و مهمتـر از حکـومت تـو بـر ایـن امت سراغ نـدارم....))

ج) سخنـرانـى افشـاگـرانه در کنگـره عظیـم حج
یکـى دو سـال قبل از مـرگ معاویه, که فشـار نسبت به شیعیان اوج گرفت, امام حسیـن(ع) به حج مشرف شد. در منـى از صحابه و تابعان و بنى هاشـم دعوت کرد در چادرش جمع شوند. بیش از هفتصدنفر تابعى و دویست نفر صحابـى آمـدنـد. حضـرت در بخشـى از خطبه اش فرمـود: ((دیدید ایـن مرد زورگو و ستمگر (معاویه) با ما و شیعیان ما چه کرد...؟ وقتى به شهرهاى خـود برگشتید, با افراد مورد اعتماد در میان بگذارید و آنان را به رهبرى ما دعوت کنیـد; زیرا مـى ترسـم حق نابود گردد.))
در تحف العقـول خطبه اى از حضـرت نقل شـده که ظاهـرا همیـن خطبه ((منى)) مى نماید. در بخشى از ایـن خطبه مى فرماید: ((... شما به چشـم خود مى بینید که پیمانهاى الهى را مى شکنند...; ولى بیـم و هـراس به خـود راه نمـى دهیـد... . مصیبت شما عالمان امت از همه بیشتـر است. زمام امـور بایـد در دست کسانـى باشـد که عالـم به احکام خـدا و امین بر حلال و حرام اوینـد. ... آنان را بـر ایـن مقام مسلط نساخت مگر گـریز شما از مرگ و دلبستگى تان به زنـدگـى چند روزه دنیا... .)) حضرت در پایان عرض مـى کنـد: ((پروردگارا! ایـن حـرکت ما نه به خاطر رقابت بـر سر حکـومت و قـدرت و نه به منظور به دست آوردن مـال دنیـاست, بلکه به خـاطــر آن است که نشانه هاى دیـن تـو را به مـردم نشان دهـم و اصلاحات را در کشـور اسلامى اجرا کنم....)).

2 ـ ضبط اموال دولتى

در همان ایام کاروانـى از یمـن, که حـامل مقـدارى از بیت المال بود, از طریق مدینه رهسپار دمشق بـود. امام حسیـن(ع) آن را ضبط و در میان مستمنـدان بنـى هاشـم و دیگران تقسیـم کـرد. آنگاه به معاویه نوشت: ((کاروانى از اینجا عبـور مى کرد که حامل امـوال و پـارچه ها و عطـریاتـى بـراى تـو بـود تا آنها را به خزانه دمشق سرازیر کنى و به خویشانت, که تاکنون شکمها و جیبهاى خـود را از بیت المال پر کرده اند, ببخشـى. مـن نیاز به آن امـوال داشتـم و آنها را ضبط کردم.)) بى شک ایـن عمل امام یک گام در جهت نامشروع نمایانـدن حکـومت معاویه و مخـالفت با آن بـود. حضـرت بـا ایـن اقـدام, خـود را ولـى امـور و صـاحب اختیـار بیت المـال دانست.
پیامبر خلق کریـم خـود را از هیچ کـس دریغ نمـى کرد, ولـى روشـى محتـاط داشت و تـا زنـده بـود بنـى امیه در حکـومت جـاى پـایـى نیافتنـد. بعد از پیامبـر در زمان عمـر, معاویه والـى شام شـد.
عثمان که خود از بنى امیه بـود بیت المال و مناصب حکومتى را در اختیـار آنـان گذاشت و آنـان چهار عامل مهم ثـروت, روحــانیت (اجیـرکـردن امثال ابـوهـریـره) و دیانت (بـا بهانه قـرار دادن پیراهـن عثمان) و قـدرت را به دست گرفتند. در ایـن امر چند چیز دخالت داشت:

1 ـ تیزهوشى معاویه
2 ـ سوء تدبیر خلفا
3 ـ جهالت مردم

علت مبـارزه بنـى امیه بـا اسلام دو چیز بـود

1 ـ رقـابت نژادى که در سه نسل متـراکـم شـده بـود.
2 ـ تباین قـوانیـن اسلام با نظام زندگى (جابرانه) روساى قریـش, خصـوصـا امـویها. قـرآن کـریـم مـى فـرمـاید:
((و ما ارسلنا فى قریه مـن نذیر الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون))(سوره سبا, آیه 34.)

حکومت فاسد یزید

بعضـى از مفـاسـد حکـومت یزیـد عبارت است از:

1 ـ سگبازى و میمون بازى
علاقه وافـر او به شکار و تفـریح, مانع رسیـدگـى به امـور مملکت مـى شـد و علاقه به حیـوانات, کارهاى او را به صـورت مسخـره اى در آورده بود. یک عده بوزینه داشت. یکى ابـوقیـس کنیه داشت. او را در مجلس شراب خویـش حاضر مى کرد و لباس ابریشـم و حریر مى پوشاند و به مسابقه مى فرستاد.

2 ـ ارتباط نامشروع با محارم
عبدالله بـن حنظله با عده اى به نمایندگـى از سـوى اهل مدینه به شـام آمـد تـا اوضـاع حکـومت را از نزدیک ببیننـد. عبـدالله در بازگشت, گفت: ((والله ماخـرجنا علـى یزیـد حتـى خفنا ان نـرمـى بـالحجاره مـن السماء ان رجلا ینکح الامهات و البنات و الاخـوات و یشرب الخمر و یدع الصلوه والله لـولـم یکـن معى احـد لابلیت لله فیه بلاء حسنا))

3 ـ شرابخوارى
یزیـد دائم الخمر بـود. به قـولـى, حتـى مردنـش در اثر افراط در نوشیدن شراب و از بیـن رفتـن کبد تحقق یافت. (در سـن 37 سالگى) او مى گـوید: ((دع المساجد للعباد تبشرها) وقف دکه الخمار تزئینا

4 ـ گرایش به مسیحیت تحریف شده
مى گـویند مادر یزید در اصل, مسیحـى بـود. بدیـن سبب, به مسیحیت گرایـش داشت. به نظر گروهى از مورخان, از جمله ((لامنـس)), بعضى از استادان یزید از مسیحیان شام بـودند. یزید تربیت پسرش را به یک مسیحـى سپـرد. او دربـاره شـراب مـى گـویـد:
فان حرمت یـوما على دین محمد فخذها علـى دیـن المسیح بـن مریـم

5 ـ عیش و طرب پیوسته
یک سال معاویه او را بـراى جنگ فـرستاد, شخصیت وى را بالا بـرد. سفیـان بـن عوف را نیز بـا وى همـراه ساخت.
یزید زن مـورد علاقه اش ((ام کلثـوم)) را همراه برد. در محلـى به نام ((غذقذونه)) سـربـازان به تب و آبله مبتلا شـدنـد. یزیـد در منزلى با معشوقه اش سرگرم بـود که خبر بیمارى سربازان را دریافت کرد. در این هنگام اشعارى خواند که معنایش چنین است: مـن با ام کلثـوم خـوشـم و به مـن چه ربطـى دارد که سـربازان از آبله رنج مى برند.

6 ـ کفر
هنگام ورود اسرا به مجلـس یزید, او فکر مى کرد دیگر رقیب ندارد, با شعر معروف ((لعبت هاشـم بالملک...)) کفر خود را آشکار ساخت. سه جنایت بزرگ در سه سال حکومت
در سـال اول حکـومت ننگیـن خـویـش, امـام حسیـن(ع) را به شهادت رساند.
در سال دوم دستـور داد مـدینه را به خاک و خـون بکشند و سه روز تمام جز خانه امام سجاد(ع) آنچه را در مـدینه بـود (مال, جان و نـامـوس مـردم) بـر سپـاهیـان خـود حلال کـرد.
در سال سـوم بـراى دستگیرى ((عبـدالله بـن زبیـر)), که علیه او قیام کـرده و به مسجـدالحـرام پناهنـده شـده بـود, کعبه را بـا منجنیق به آتـش کشید. با روى کار آمـدن یزیـد, اصل اسلام در خطر قرار گرفت. مردم این خطر عظیـم را به خوبى درک نمى کردند. بدیـن سبب, باید یک مـوج ایجاد مـى شد تا براى همیشه اسلام را تضمیـن و وجدان خفته مردم را بیدار کند.

امام حسین(ع) و قیامى خونین

امـام حسـن(ع) در سـال چهل و نهم هجـرى به شهادت رسیـد و امـام حسیـن(ع) امامت را عهده دار شـد. او به همان دلایل که برادرش صلح کرده بـود, علیه معاویه قیام نکرد و در پاسخ نامه هایى که به او نوشته شده بود, فرمود: ((وجدان مـن اجازه نمى دهد, پیمانى را که با معاویه بسته ایـم, بشکنـم و تا معاویه زنـده است, برهمان عهد پایدار هستـم و پس از درگذشت او, در تصمیم خود تجدید نظر خواهم کرد.)) معاویه در شصت هجـرى, پـس از آنکه به رغم پیمان خـود با امام حسـن(ع), یزیـد را به فـرمانروایـى مسلمانان منصـوب کرد و براى او بیعت گرفت, درگذشت.
روزى که مروان مـى خـواست از امام حسیـن(ع) نیز براى یزیـد بیعت بگیرد, امام فرمود:
((انالله و انا الیه راجعون و علـى الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید. )) همانا از خداییم و به سوى او باز مى گردیـم و بر اسلام باید فاتحه خـوانـد; زیرا امت به رهبرى مثل یزیـد مبتلا شده است.
و اسلام در خطر قرار گرفت و تنها قیامى خـونیـن مى تـوانست وجدان خفته مردم را بیدار و کاخ ظلم را متزلزل سازد, امام(ع) در ایـن راه گام نهاد و براى آگاه کردن مردم کـوفه طى نامه اى اعلام کرد:
((فلعمرى ما الامام الاالعامل بالکتاب و القائم بالقسط و الـدائن بدیـن الحق.)) به جانـم سوگند, امام جز کسى که عمل به کتاب خدا کنـد و عدالت را به پـا دارد و راه حق را مـى پیمـایـد, نیست.
او, در وصیت نـامه اى که قبل از خـروج از مـدینه به ((محمـدبـن حنفیه)) نـوشت, هـدف قیـام خـود را ایـن گـونه تـرسیـم کــرد: ((مـن بـراى طغیان و خـوددارى از قبـول حق و فساد و ستـم خـارج نشدم, بلکه براى اصلاح امـور امت جدم خارج مى شـوم. اراده کرده ام امـر به معروف و نهى از منکـر کنـم و روش جـدم و پـدرم علـى بـن ابى طالب(ع) را پیـش گیرم. در بیـن راه مکه و کـوفه (منزلگاه ذى حسـم) در خطبه اى به یـارانـش فـرمـود:
((الاتـرون الى الحق لایعمل به و الـى الباطل لایتناهـى عنه لیرغب المـومـن فـى لقاء الله محقـا فـانـى لا ارى المـوت الاالسعاده و الحیاه مع الظالمیـن الا برما.)) آیا نمى نگرید به حق عمل نمى شود و از باطل جلـوگیرى نمى گردد؟ بنابرایـن, اشتیاق مـومـن به لقاى خدا (و شهادت طلبى) سزاوار و لازم است. مـن در ایـن وضع, مرگ را جز سعادت و زنـدگـى بـا ستمگـران را جز رنج و شکست نمـى دانــم. سرانجام امام رسالت خـویـش را با ترسیـم خط سرخ شهادت به پایان برد.

آثار قیام امام حسین(ع)

1 ـ درهم شکستـن چهارچوب ساختگى دینى که امویان تسلط خود را بر آن پایه استوار ساخته بـودند و رسوا کردن روح لامذهبى جاهلیت که روش حکومت آن زمان بود.
2 ـ شهادت امام موجى شدید از احساس گناه در مردم به وجـود آورد و ایـن احساس پیـوسته بر افروخته ماند تا انگیزه انتقام از بنى امیه وجـود داشته باشد و در نتیجه سقوط بنى امیه و نجات دیـن از بـدعتهاى آنان, که مـى رفت دیـن را نابـود کنـد, ثـابت بمـانـد.
3 ـ هدف معاویه بالا بردن محبـوبیت بنى امیه و از بیـن بردن محبت آل على و رسـول اکرم(ص) بود, با ایـن نهضت محبـوبیت آل علـى(ع) فزونـى یـافت و بنـى امیه منفـور شــد.
4 ـ پـس از قیـام امـام, در مکتب روح انقلابـى دمیـده شد و انقلاب هایى از قبیل:
انقلاب مـدینه در روز اول محرم سال 63 هجـرى, قیام مختار در سال 66 هجرى در عراق, قیام تـوابیـن در کـوفه در سال 65 هجرى, قیام مطرف بن مغیره در سال 77 هجرى, قیام ابـن اشعث در سال 81 هجـرى و نهضت زیـد بـن علـى در سـال 122 هجـرى تحقق یافت.
ایـن روح انقلابـى مکتب همـواره در طـول تـاریخ منشاء بسیارى از انقلابها, شـورشها و قیامها علیه مستبـدان و مستکبران گردید. در زمان مـا نیز انقلاب اسلامـى ایـران بـا الهام از آن قیـام و روح انقلابـى مکتب به رهبـرى امـام خمینـى(ره) به ثمـر رسیــد.




نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 9:52 عصر )

»» قیام امام حسین (ع) از دیدگاه اهل سنت

نهضت امام حسین(ع)از نادرترین رخدادهایى است که تفکر انسانها را به خود معطوف داشتـه است و در تـاریخ اسلام ارزش والایى دارد. شهادت حسین بن على(ع)حیات تازه اى بـه اسلام بـخشیده, خونها را بـه جـوشش آورد و تـنها را از رخوت خارج ساخت. امام حسین(ع)بـا حرکت قهرمانانه خـود روح مردم مسـلمان را زنده و احـسـاس ذلت و زبـونى و اسارت را ـ که از اواخر حـکومت عثـمان بـر روح جـامعه اسلامى حکمفرما شده بود,ـ تضعیف کرد.
آنچه امت اسلامى از زمان وقوع این حادثه عظیم تا امروز بـر آن متفق است, این است که انقلاب کربلا هیبت و ابـهت اسلام راـ که بـه علت حـاکمیت فرمانروایان ضعیف النفس و تـحـقیر ارزشها و مقدسات دینى رو به افول گذارده بود,ـ احـیا کرد. حـرکت امام حـسین(ع), حرکتى است مستمر براى همه نسلها و همه عصرها است.
این انقلاب تـنها انقلابـى است که اگر کلیه صحـنه هایش چـنان که بـوده, تـصویر شود, هیچ کس نمى تـواند از بـروز احساسها و عواطف فطرىاش جلوگیرى کند; زیرا این فاجـعـه بـه قول شـافعـى دنیا را لرزانده و نزدیک است قله کوهها را آب کند.
حادثه کربـلا در میان اهل تسنن موجى ایجاد کرد که زبـان و قلم دانشمندان آنان گاه ناخواستـه و زمانى بـا شجـاعت بـه تـوصیف و تجزیه و تحلیل آن پـرداخته است. شوکانى در کتاب ((نیل الاوطار)) در رد بعضى از سخنوران دربـارى مى گوید: بـه تحقیق عده اى از اهل علم افراط ورزیده, چنان حکم کردند که:
((حسین(ع)نوه پیامبر ـ که خداوند از او راضى باشد.ـ نافرمانى یک آدم دائم الخمر را کرده و حرمت شریعت یزید بن معاویه را هتک کرده است.)) خداوند لعنتـشان کند, چه سخنان عجیبـى که از شنیدن آنها مو بر بدن انسان راست مى گردد.
تفتازانى در کتاب ((شرح العقاید)) مى نویسد:
حـقیقت این است که رضایت یزید بـه قتـل حـسین(ع)و شاد شدن او بدان خبر و اهانت کردنش به اهل بیت پیامبـر(ص)از اخبـارى است که در معنى متواتر است; هر چند تـفاصیل آن متـواتـر نیست. دربـاره مقام یزید بلکه درباره ایمان او ـ که لعنت خدا بـر او و یارانش باد.ـ توافقى نداریم.
جاحظ مى گوید: منکراتى که یزید انجام داد, یعنى قتـل حسین(ع) و به اسـارت گرفتـن زن و فرزند او و تـرسـاندن اهل مدینه و منهدم ساختن کعبه, همه اینها بر فسق و قساوت و کینه و نفاق و خروج از ایمان او دلالت مى کند.
بنابراین, یزید فاسق و ملعون است و کسى که از لعن او جلوگیرى کند, نیز ملعون است.
ابـن حجـر هیثـمى مکى در کتـاب ((الصواعق المحرقه)) مى نویسد:
پسرامام حنبل در مورد لعن یزید از وى پرسید. احمد در جواب گفت:
چـگونه لعنت نشود کسى که خداوند او را در قرآن لعن کرده است. آنجا که مى فرماید:
((فصل عسیتم ان تولیتم اءن تفسدوا فى الارض و تـقطعوا ارحامکم اولئک الذین لعنهم الله)) و چه مفاسدى و قطع رحمى از آنچـه یزید انجام داد, بالاتر است؟!
عبدالرزاق مقرم در کتاب ((مقتـل الحسین)) مى گوید: بـه تـحقیق گروهى از علما از جـمله قاضـى ابـویعلى و حـافظ ابـن الجـوزى و تـفتـازانى و سـیوطى در مورد کفر یزید نظر قطعـى داده اند و بـا صداقت تمام لعن او را جایز شمرده اند.
مولف کتـاب ((شذرات الذهب)) مى نویسد: در مورد لعن یزید, احمد بن حنبل دو قول دارد که در یکى تلویح و در دیگرى تصریح بـه لعن او مى کند. مالک و ابوحنیفه نیز هر کدام هم تـلویحا و هم تـصریحا یزید را لعنت کرده اند; و بـه راستـى چـرا این گونه نبـاشد و حال آنکه او فردى قمار باز و دائم الخمر بود.
شیخ محمد عبـده مى گوید: هنگامى که در دنیا حکومت عادلى وجـود دارد که هدف آن اقـامه شـرع و حـدود الهى اسـت و در بـرابـر آن حکومتى ستـمگر است که مى خواهد حکومت عدل را تـعطیل کند, بـر هر فرد مسلمانى کمک کردن حکومت عدل واجـب است; و از همین بـاب است انقلاب امام حسین که در بـرابـر حکومت یزید ـ که خدا او را خوار کند.ـ ایستاد.
از سبط بن جوزى در مورد لعن یزید پرسیده شد. او در جواب گفت:
احمد حنبـل لعن او را تجویز کرده است, ما نیز بـه خاطر جنایاتى که دربـاره پـسر دختر رسول خدا مرتکب شد, او را دوست نداریم; و اگر کسى بـه این حد راضى نمى شود, ما هم مى گوییم اصل, لعنت کردن یزید است.
حادثه کربلا چنان در قلوب نفوذ کرد که بـسیارى از بـزرگان اهل تسـنن آن را در قالب شعر مطرح سـاخـتـه, اندوه خـویش را ابـراز کردند. امام شافعى که در دوستى اهل بـیت زبـانزد است.ـ دربـاره نهضت کربلا چنین سروده است:

قتــیل بلا جـرم کـان قمیـصه
صبیغ بماء الارجوان خصیب
نصلى على المختار من آل هاشم
و نوذى بنیه ان ذاک عجیب
لئن کان ذنبى حب آل محمد(ص)
فذلک ذنب لست عنه اتوب
هم شفعائى یوم حشرى و موقفى
و بغضهم للشافعى ذنوب

حسین(ع) کشته اى بى گناه است که پیراهن او به خونش رنگین شده و عجب از مـا مـردم آن اسـت کـه از یک طرف بـه آل پـیامـبـر درود مى فرستـیم و از سوى دیگر فرزندانش را بـه قتـل مى رسانیم و اذیت مى کنیم!
اگر گناه من دوستى اهل بیت پـیامبـر است, پـس من هیچ گاه از آن توبه نمى کنم.
اهل بـیت پـیامبـر(علیهم السلام)در روز محشر شفیعان من هستند و اگر نسبـت بـه آنان دشمنى داشتـه بـاشم, گناهى نابـخشودنى است.

نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 9:50 عصر )

»» خورشید بر نیزه

در کتاب کشف الغمه در تفسیر آیه(فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب علیه انه هوالتواب الرحیم)
(سپس آدم از پروردگارش کلماتى را دریافت کرد و توبه کرد; آرى او است که توبه پذیرمهربان است.)چنین آمده است که: حضرت آدم در ساق عرش نام مبـارک خاتم النبـیین و ائمه(علیهم السلام)را نوشته دید و به تلقین جبـرئیل(ع), خداوند را بـه آن نامها خواند; چون اسم حسـین را بـه زبـان آورد, دلش شکسـت و اشکش روان شد و گفت:
جبـرئیل, این چه کسى است که چون نامش را مى بـرم, چنین ناراحت و گریان مى شوم؟!
جبـرئیل گفت: این فرزند گرامى ات را مصیبـتـى مى رسد که تـمام مصایب دنیا در بـرابـر آن اندک است. حضرت آدم شرح آن را خواست. جبرئیل گفت: او را وقتى سخت تـشنه و تـنها وغریب و بـى یار و یاور است, مى کشند.
کاش او را در آن حـالت مى دیدى که مى گوید: واى از تـشنگى, واى از کمى یاور! این استـغاثه را کسى جز بـا شیمشیر جواب نمى گوید.
سرمطهرش را مانند گوسفندان مى برند و با سرهاى اصحابش بـه شهرها مى برند و زنانش را چون اسیران از شهرى به شهرى دیگر مى گردانند, اى آدم! در علم ازلى خداوند این گونه است. جبرئیل این را گفت و شروع به گریه کرد. آدم هم گریست.
فرهادمیرزا مى نویسد: عروه بن زبیر گفت:
((چون عثمان بن عفان, ابـوذر غفارى را از مدینه تبـعید کرد و بـه ربـذه فرستاد, على(ع)و امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام)و یکى, دوتـن از خواص اصحـاب او را مشایعت کردند و وداع و دلدارى گفتند که: اى اباذر, شادباش که محنت در رضاى خدا بسى اندک است. ابوذر گفت: آرى; این خود آسان بـاشد و لیکن بـگویید شما را حال چگونه باشد در آن وقتى که حسین بن على(ع)را بـکشند و سرش را از بدنش جدا کنند؟ و بـه خدا قسم که در اسلام کشته اى از این عظیم تر نیست.
ابـى الموید الموفق از خوارزمى چـنین نقل مى کند: چـون حسین دو ساله شد, پیامبر(ص) به سفر رفت. در بـین راه, ایستاد و استرجاع کرد و اشک از چشمانش سرازیر شد.
پـرسیدند: چرا گریه مى کنى؟ فرمود: جـبـرئیل الان از زمین کنار فرات که به آن کربلا مى گویند.ـ بـه من خبـر داد که فرزندم حسین پسر فاطمه در آن کشته مى شود. پرسیدند:
چه کسى او را مى کشد؟ فرمود: مردى به نام یزید ـ که خدا او را مبارک نکند.ـ; گویا جایگاه و مدفن حسین را در کربـلا مى بـینم که سرش هدیه برده مى شود.
وقتى امام به کربلا مىآید, با زهیربن قین ملاقات مى کند. بـه او مى گوید: احدبن قیس سرم را بـه امید عطا بـراى یزید خواهد بـرد; ولى یزید چیزى به او نمى دهد.
در ناسـخ التـواریخ بـه نقل از خـصـال چـنین آمده اسـت: امام رضا(ع)فرمود: از طرف خداوند تـبـارک و تـعالى خـطاب آمد که: اى ابـراهیم! از آنچـه که من آفریدم, در نزد تـو محبـوبـتـر کیست؟
عرض کرد: از آنچه که آفریدى, محبـوبـتر نزد من حبـیب تو محمد است.
خطاب آمد: او را بیشتر دوست دارى یا خودت را؟
فرمود: او را از نفس خود بیشتر دوست دارم.
خطاب آمـد: فـرزنـد خـود را عـزیزتـر دارى یا فـرزنـد او را؟ فرمود: فرزند او را.
خطاب آمد: قتل فرزند او بـا ظلم بـه دست دشمنان او قلب تو را بـیشتر بـه درد مىآورد یا قتل فرزندت بـه دست خودت در طاعت من؟
عرض کرد: قتل فرزند او به دست دشمنان او بـرمن دردناکتر است.
خـطاب آمد: اى ابـراهیم, همانا طایفـه اى گمان مى کـنند از امت محمدند, ولى فرزندش حسـین را بـه سـتـم مانند گوسـفند مى کشند و سزاوار خـشم من مى گردند. پـس دل ابـراهیم بـه درد آمد و گریست.
ریان بن شبیب مى گوید: روز اول ماه محرم, خدمت امام رضا(ع)رسیدم. حضرت فرمود:
اى پسر شبـیب!... محرم همان ماهى است که مردم جاهلیت درگذشته به احتـرام آن ستـم و کشتـار را ممنوع کرده بـودند. این امت نه احترام ماه محرم را نگه داشتند و نه احتـرام پـیامبـر(ص)را. در این ماه, فرزندان او را کشتـند و زنان حـرمش را اسـیر و اموالش راچـپـاول کردند. خدا هرگز این گناه آنها را نمىآمرزد. اى پـسر شبـیب! اگر خواستى بـراى چیزى گریه کنى, بـراى حسین بـن على(ع) گریه کن که اورا چون گوسفند سربریدند.
شیخ جعفربن قولویه چنین روایت کرده است:
در آسمانها ملکى نماند که خدمت رسول خـدا(ص)نیاید و آن حـضرت را در مصیبـت فرزندش حسین(ع)تعزیت نگوید. آن حضرت را خبـردادند از ثوابى که خداوند در برابر شهادت بـه او کرامت فرموده است; و هریک بـراى حـضرت از تـربـت آن مظلوم آوردند; و هریک که مىآمد, حـضرت مى فرمود: خـداوندا, مخـذول گردان هرکه او را یارى نکند و بکش هرکه او را بکشد و ذبح کن هرکه او را ذبح کند و آنها را به هدفشان نرسان.
حضرت امام بـاقر(ع)فرمود: چون حضرت امام حسین(ع)در کودکى نزد پیامبر(ص) مىآمد, آن حضرت به على(ع)مى فرمود: یاعلى! او را براى من نگـاه دار. پـس او را مى گـرفـت و زیر گـلویش را مى بـوسـید و مى گریست. روزى آن مظلوم پـرسـید: پـدر! چـرا گریه مى کنى؟ حـضرت فرمود: چرانگریم در حالى که جـاى شـمشـیر دشـمنان را مى بـوسـم.
وقتى امام حسین(ع)خواست از مدینه سمت مکه حرکت کند, کنار قبر جدش رسول خدا(ص)شتافت, بسار گریست و گفت: پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله! با ناراحتى از نزدت مى روم; چون نمى خواهم با یزید شـرابـخـور بـیعت کنم. بـا کراهت از نزدت مى روم و بـه تـو سـلام مى رسانم.
در این موقع, خواب وى را در ربود, در خواب رسول خدا(ص)را دید که او را به سینه چسبانده, بین دو چشمش را مى بوسد.
پیامبـر(ص)فرمود: حبـیب من, اى حسین, گویا تو را مى بـینم که در خونت شناورى و در سرزمین کربلا ذبح شده اى...
وقتى امام حسین(ع)اراده فرمود از مدینه بـه مکه حرکت کند, ام سلمه, همسر پیامبر(ص), خدمت وى آمد و عرض کرد: با حرکت خود بـه سـوى عراق, مرا غمناک نکن; زیرا از جـدت رسـول خـدا(ص)شنیدم که مى فرمود: فرزندم حسین در خاک عراق در محلى بـه نام کربـلا کشتـه خواهد شد. امام فرمود: اى مادر! خود بـهتر از تو مى دانم که بـه ستم کشته مى شوم و سر از پیکرم جدا خواهد شد...
سرامام(ع)از قفا بریده شد

یکى از ستمهایى که بـه امام حسین(ع)شد, این است که سرامام را از قفا بریدند. وقتى جنگ تمام شد, اسرا را از میان شهدا بردند. همین که زینب(س)به جسد امام حسین(ع)رسید, فرمود: وامحمداه! این حسین است که در خـون غوطه ور اسـت, اعضایش قطع شده, سـرش را از قفا بـریده انـد و عـمـامـه و ردایش را از بـدنـش در آورده انـد. وقتـى امام حسین(ع)کشتـه شد, ام کلثوم(س)دستـهایش را روى سرش گذاشت و فریاد زد:
وامحمداه! واجعفراه! واحمزتـاه! واحسناه! این حسین است که در کربلا در خون غوطه ور است; سرش را از قفابـریده اندو عمامه و ردا از تنش گرفته اند.
وقتى امام زین العابـدین(ع)در شام شروع بـه خطبـه مى کند چنین مى فرماید: من پسر کسى هستم که او را تـشنه کشتـند. من پـسر کسى هستم که به ستـم کشتـه شد. من پـسر کسى هستـم که سرش را از قفا بریدند. من پـسرکسى هستم که او را تشنه کشتند. من پـسرکسى هستم که در کربـلا افتـاده است. من پـسر کسى هستـم که عمامه و ردا از بدنش افکنده اند.

سرمطهر امام(ع)در کربلا

در اینجا به بررسى جراحاتى که در کربـلا بـه وسیله ى لشکر دشمن بـه سر شریف امام(ع)وارد شده, مى پردازیم. در کربـلا بـه سر مطهر امام(ع)ضربـه هاى مختلفى وارد شد. گاه بـاسنگ بـه سر امام زدند, زمانى با تیر و گاهى با شمشیر. حضرت در مجموع 72 جراحت را تحمل کرد. سپـس ایستـاد تـا کمى استـراحت کند. در این حال, سنگى بـه پیشانى امام اصابت کرد. خواست خون را با لبـاس پاک کند که تیرى مسموم و سه شعبه بر قلبش نشست. امام(ع)فرمود: بسم الله و بالله و على مله رسول الله.
بـعد از مدتى, شمر فریاد زد: او را بـکشید. لذا از هرطرف بـه امام حمله کردند. امام تیرى که به گلویش نشسته بود, برون آورد, دودستش را پراز خون کرد. سر و صورت خود را با خون رنگین ساخت و فرمود: مى خواهم این گونه خدارا ملاقات کنم.
آنگاه شمر فریاد زد: بـراى چه ایستـاده اید و انتـظار مى کشید؟
چرا کار حسین را تمام نمى کنید؟ پس همگى ازهرسو بـرآن حضرت حمله کردند. حصین بـن نمیر تیرى بـردهان مبـارک امام(ع)زد. ابـوایوب غنوى تیرى بـرحلقوم شریفش زد و زرعه بـن شریک کف دست چپش را قطع کرد. ظالمى دیگر بـه دوش امام(ع)زخمى زد. حضرت بـه روى افتاد و ضعف بـر او غلبـه کرد. سـنان ملعون نیزه بـر گلوى مبـارکش زد و بیرون آورد. آنگاه در استخوانهاى سینه اش فرو برد و بعد تیرى بر نحر شریف آن حضرت زد.
مجلسى مى گوید: ابوالحتوف تیرى به طرف امام انداخت. آن تیر بر پیشانى نورانى امام رسید. امام تیر را از پیشانى اش بـیرون کشید و خون بر صورت و محاسن امام روان شد.
بـعد از آنکه ناتـوانى بـرحضرت غلبـه کرد, هرکه بـه او نزدیک مى شد, از بیم یا شرم کناره مى گرفت.
سرانجام مردى از قبیله کنده که نامش مالک بن یسر بـود.ـ بـه طرف آن حضرت روان شد. به وى ناسـزا و دشـنام گفت و بـا شـمشـیر ضربه اى برسرمبارکش زد. کلاه امام شکافته شد, شمشیر به سر رسید و خون کلاه را پرکرد.
حضرت در باره او چنین نفرین کرد: بـا این دست غذا نخورى و آب نیاشامى و خداوند تو را با ستمگران محشور کند. پس کلاه پرخون را از سرمبـارک انداخت, دستمالى طلب کرد, زخم سر را بـا آن بـست و کلاه دیگرى برسرگذاشت و عمامه را روى آن بست.

بریدن سرامام(ع)

وقتـى از همه طرف بـه امام حمله کردند و او ناتـوان روى زمین افتاد, عمربن سعد به اصحابش گفت: برویدو سر از بـدنش جدا کنید و راحتش سازید. در این موقع, سنان و شمربن ذى الجوشن بـا جمعى از شامیان آمدند, بالاى سراو ایستادند و به یکدیگر گفتند: منتظر چه هستید؟ این مرد را راحت کنید.
در این موقع, چهل تـن مبـادرت کردند که سرامام حسین(ع)را جدا کنند. عمربـن سعد مى گفت: واى بـرشما, عجـله کنید. اولین کسى که مبـادرت کرد, شیث بـن ربـعى بـود. او بـا شمشیر نزد امام(ع)رفت تاسرش را جدا کند.
وقتـى امام حسین(ع)بـا گوشه چشم بـه او نگریست, شیث شمشیر را انداخت و در حالى که این جمله ها را بـرزبـان مى راند, فرار کرد. ((واى بـرتو عمربـن سعد, مى خواهى خود را از کشتن حسین تبـرئه کنى ومن خونش را بریزم.))
بعد سنان بن انس نخعى بـه طرف امام(ع)حرکت کرد و بـه شیث بـن ربعى گفت: مادرت به عزایت بنشیند, چرا حسین رانکشتى؟
شیث گفت: وقتى که به طرف حسین رفتم, چشمانش را باز کرد. دیدم مثل رسول خدا است; شرم کردم شبیه رسول خدا را بکشم.
سنان گفت: واى برتـو, شمشیر را بـه من بـده, من بـه کشتـن او سزاوارترم. شمشیر را گرفت و بالاى سرامام حسین(ع)رفت.
امام(ع)نگاهى بـه او کرد. سنان لرزید, شمشیر از دستـش افتـاد و فرار کرد. شمر آمد و گفت: مادرت بـه عزایت بـنشیند, چـرا او را نکشتى؟
گفت: چون حسین چشمانش را بازکرد, به یاد شجاعت پدرش افتادم و فرار کردم.
شمر گفت:ترسویى, شمشیر را بـه من ده. بـه خدا قسم, هیچ کس از من بـه خون حـسین سزاوارتـر نیست. او را مى کشم چـه شبـیه مصطفى باشد, چه شبیه مرتضى.
شمشیر را گرفت, بالاى سینه امام نشست و به حضرت نگریست و گفت: خیال نمى کنم بدانى چه کسى به سراغت آمده.
امام چشم بـاز کرد و او را دید. شمرگفت: من از آن مردم نیستم که از قتل تو صرف نظر کنم.
امام فرمود: کیستـى که بـه جـایگاهى چـنین بـلند گام نهاده و بربوسه گاه رسول خدا جاى گرفته اى؟
شمر روى سینه حضرت نشسته, محاسن امام را گرفته بـود و در پـى کشتن بـود. امام خندید و فرمود: مى دانى که هستـم؟ شمر گفت: خوب مى شناسـمت. مادرت فاطمه, پـدرت على مرتـضى, جـدت محـمد مصطفى و دشمنت خداى بزرگ است. تو را مى کشم و هیچ نمى هراسم.
امام گفت: تـوکه حـسـب و نسـب مرا مى شناسـى, چـرا مرا مى کشى؟
شـمر گفـت: اگر من نکـشـم, چـه کـسـى از یزید جـایزه بـگیرد؟
امام(ع)فرمود: جایزه یزید پـیش تو محبـوبـتراست یا شفاعت جدم رسول خدا(ص)؟
شـمر گفت: دانگى از جـایزه یزید پـیش من از شـفاعت تـو وجـدت محبوبتر است.
امام(ع)تشنه بود. شمر گفت: پـسر ابـوتراب! مگر نمى دانى پـدرت کنار حوض کوثر اسـت و کسـانى را که دوسـت دارد, سـیراب مى کند؟! صبرکن تا آب از دستش بگیرى.
امام فرمود: حالا که مى خواهى مرا بـکشى پـس کمى آب بـه من ده.
شـمر گفت: هرگز, حـتـى قطره اى آب نمى دهم تـا مرگ را بـچـشـى.
امام پرسید: کیستى؟
گفت: شمربن ذى الجوشن.
امام فرمود: دامن زره را از چهره ات بردار.
وقتـى شمر چهره نمایاند, امام دید دندانهایش مانند دندان خوک از دهانش بیرون آمده است.
سپـس فـرمود: آرى, این یک نشـانه, راسـت اسـت. آنگاه فـرمود: سینه ات را برهنه کن.
شمر جامه بالازد. سینه اش گرفتار پیسى بود.
امام فرمود: راست گفت جدم رسول خدا(ص).
رسول خـدا را در خـواب دیدم که فرمود: فردا وقت نماز پـیش من مىآیى و کشنده ات این نشـانه ها را دارد. آن نشـانه ها همه در تـو موجود است.
امام حسین(ع)به شمر فرمود: مى دانستم کشنده من تو خواهى بـود; زیرا تو پیسى.
در خواب دیدم سگان بـرمن حـمله مى کردند و در میان سـگان, سـگ ابلق پیسى بود که بـیشتر بـرمن حمله مى کرد. جدم رسول خدا(ص)نیز چنین خبر داده بود.
درمناقب چـنین نقل شده است: وقتـى امام بـه شمر نگریست و دید پیس است, فرمود:
الله اکبر, الله اکبر, راست گفت خدا و رسولش; زیرا پیامبـر(ص)فرمود: گویا مى بـینم سگى پـیس در خون اهل بـیتم غوطه مى خورد.
در این موقع, شمر گفت: اکنون که جدت مرا به سگها تشبیه کرده, تو را از قفا سرمى برم.
بـعـد امام را بـه صـورت خـوابـانید و رگهاى گردنش را بـرید.
در مقاتـل چـنین آمده اسـت: وقتـى شـمر روى سـینه شـریف امام حسین(ع)نشسته بود و محاسن مقدس وى را در دست داشت, دوازده ضربه شمشیر بـه امام زد تا سرش را جدا کرد. وقتى سرامام را مى بـرید, مى گفت: سرت را از بـدنت جـدا مى کنم در حالى که مى دانم که انسان بزرگوارى, فرزند رسول خدایى و از نظر پدر و مادر بهترین مردمى.
وقتى شمر, هر عضو امام را مى بـرید, حضرت مى فرمود: یاجداه! یا محمداه! یا ابـاالقاسماه! و یا ابـتـاه! یا علیاه! یا اماه! یا فاطماه! کشته مى شوم مظلوم و ذبـح مى شوم تشنه, مى میرم غریبـانه. وقتـى شمر سررا بـرید و روى نیزه قرار داد, تـکبـیر گفت و لشکر دشمن هم سه بار تکبـیر گفت. در این موقع, زلزله آمد, دنیا تیره شد, از آسمان خـون آمد و در آسمان ندا دادند که: بـه خـدا قسم, حسین بن على را کشتند. بـه خدا قسم, امام فرزند امام را کشتند.

قاتل و قاطع سر مطهر امام(ع) کیست؟

در بـین مورخـان در مورد این که سرامام(ع)را چـه کسى بـریده, اختلاف وجود دارد. این نظرها عبارت است از:
1 ـ مردى گمنام از قبیله مذحج قاتل امام است. البته گفته شده روایت این نظر, ضـعیف اسـت. این نظر را ابـن حـجـر گفتـه اسـت.
2 ـ قاتل امام(ع)حصین بن نمیر است. او به امام تیرى زد, فرود آمد, سرش را برید و به کمر اسبـش بـست تا مقرب ابـن زیاد گردد.
3 ـ مهاجربن اوس قاتل امام است.
4 مقـریزى مى گوید: عـمربـن سـعـد امام را بـه قـتـل رسـاند.
5 ـ خولى بن یزید قاتل امام است.
6 ـ بـرادر خولى, شبـل بـن یزید, سرامام را جـدا کرد. مورخان گفتـه اند: خولى بـن یزید خواست سرامام را جدا کند; ولى تـرسید. اما بـرادرش شبـل بـن یزید سر امام را جدا کرد و بـه خولى داد.
7 ـ سنان بن انس سر امام را جدا کرد.
صدوق در امالى مى گوید: سنان از اسب پایین آمد, محاسن حضرت را گرفت, با شمشیر به گلویش مى زد و مى گفت: بـه خدا قسم, من سرت را جدا مى کنم و مى دانم که تو زاده رسول خدایى و از نظر پدر و مادر بهترین مردمى.
در مقتل ابى مخنف هم دارد که سرامام(ع)را سنان برید و به خولى
داد. بعد کنار چادر عمربن سعد ایستاد و باصداى بـلند فریاد زد: رکابم را پراز طلا و نقره کن که من حسین را کشتم.
طبرى مى گوید: هنگام شهادت امام حسین(ع)هرکه نزدیک امام(ع)مىآمد, سنان دورش مى کرد, براى آنکه مبادا کسى دیگر سرآن جناب را ببـرد. سرانجـام سرامام را جـدا کرد و بـه خولى سپـرد.
8 ـ اکثرمورخان و ارباب مقاتل نظرشان این است که قاتل و قاطع سرامام(ع)شمر ملعون است. گروهى معتقدند سنان در کشتن امام(ع) به شمر کمک کرده است. جـمعى هم سنان و خولى را در کشتـن امام یاور شمردانسته اند.

تقسیم سرها

وقتى جنگ پایان یافت و همه یاران امام(ع)شهید شدند. ابـن سعد دستور داد سرهاى شهدا را بین قبایل تقسیم کردند تا بـدین وسیله پیش ابن زیاد منزلتى پیدا کنند.
به قبیله کنده بـه سرپرستى محمدبـن اشعث سیزده سر, بـه قبـیله هوازن که شمر بزرگ آنها بود.ـ دوازده سر, بـه قبـیله تمیم هفده سر و به قبیله بنواسد شانزده سر دادند.
بـقیه سـرها را هم دیگر افراد بـردند; اما قبـیله حـر اجـازه ندادند سر حر را جدا کنند.



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » زهرا منتظر ( جمعه 85/11/6 :: ساعت 9:48 عصر )

<      1   2   3   4      >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

.....
... در رگ فرداییم
هل من ناصر ینصرنی
روزر حسرت
آخرش باید مُرد !
الهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر له علی ذلک
شهادت مظلومانه امام جوان امام جواد علیه السلام تسلیت باد بر عموم
سلام بر مهدی صاحب عصر و زمان
بیامهدی
باید اینطور نوشت
[عناوین آرشیوشده]

>> بازدید امروز: 20
>> بازدید دیروز: 80
>> مجموع بازدیدها: 204043
» درباره من

انتظار           و                  انتظار    ...
زهرا منتظر
من برنده ام زیرا به خدای یگانه ایمان دارم ! من پیروزم زیرا می دانم که کسی همیشه نگران و مراقب من هست کسی که قدرتمندترین و مهربانترین است کسی که حی است و دانا و توانا ! غربت انتظار را سببی جز کردار ما نیست.

» پیوندهای روزانه

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور [106]
انتظار و انتظار [286]
[آرشیو(2)]

» فهرست موضوعی یادداشت ها
هنوز غریبی در غربت است و غریبانه غم نامه می خواند.... .
» آرشیو مطالب
عهد و میثاق با امام مظلوم
عاشوراء و انتظار
کاروان غریب
تو نیستی تا ...
چت با ...
انتظارمن
مناجات امام علی (علیه السّلام)
تا تو بمیرانیم
من برنده ام(موفقیت)
بگو یا علی
دیدار باخدا
منتظران واقعی
توکل
به خودتون بیایید.
ره توشه ای از کلام نبوی
نو بها ر با دعایی عاشقانه
دیگه بسه
خشنودی امام زمان (عج)
غفلت ... حجاب ...
او خواهد آمد
شیعه یعنی
کدامین جمعه می آیی؟
فاطمیه
آقا بیاااااااااااااااااااااا
انتظار ازدیدگاه اسلام
اجاق جاهلی
ای آخرین امید
نشانه های ظهور
روز فرجت
آسمون ...
ای کاش
لحظه موعود
نوحه
تجارت پرسود
با تو تا دفتر فراق
جان فدای قدمت
در جستجوی ...
نجات دهنده ی دلها
غربت عشق در سکوت
طلوع خواهم کرد
ساعت آخر من
به یاد یاس کبود
دو فرشته
نقطه پایان خط
عشق یعنی عشق ناب فاطمه
صلوات بر
الهی بارون بگیره
آقا یاد ما هم باش
نورچشم امام رضا علیه السلام
عشق تو
پربکشیم
ظهورسبز
بگذار از تو بگویم
می دانم...
همین کافی ست
آن مرد در باران آمد
تو در کدام کرانه غربت ایستاده ای
آه اماما
غریب عالم
شاید محال نیست
گاهی
سرانجام های بی تعبیر
خدایا تو سلامت دارش
یادمان باشد
گل زهرا
طی شد این عمر
باقی همه بهانه
نام ها در ننگ
رجبیون
یا علی لایعرفک الا الله و انا
غدیر
روز مبارک

» لوگوی وبلاگ


» لینک دوستان
دوزخیان زمین
تعقل و تفکر
محمد یزدان نیا
پایگاه موفقیت

» صفحات اختصاصی

» لوگوی لینک دوستان


































» طراح قالب