شاعر، راهی را که رفته بود، برگشت کُند کرد وکشید سمت راست جاده. نزدیک درخت ،ازماشین پیاده شده.
دقایقی قبل ماشین پژوی مدل بالایی که راهنمای سمت چپش چشمک می زد و سرنشینانش کمربندها رابسته بودند، درسمت راست جاده شتاب گرفته بود- شتابی شبیه پریدن.
مستقیم آمد زیر سایه ی درخت ،چشمش رابه اطراف چرخاند؛ اما کارازکار گذشته بود. اجاق تازه خاموش شده ای را دید که دفتِرشعرش، جزیی ازخاکستر آن بود.
قبل ازآن که شاعربرگردد، درخت ماجرا را این گونه دیده بود: سرنشینان پژو، بدون اینکه مثل شاعربه او وچشمه ای که زیرسایه اش پاهایش راشتشومی داد سلام کنند، یک راست گشته بودند دنبال آتش گیره. درخت اگرپاهایش این قدرمحکم درزمین فرونرفته بود، نمی گذاشت این اتفاق بیفتد.
- آها! همین خوبه، یه دفترمشق سیاه شده.
مرد با نگاه کوری دفترشعررا ورق زد و شعله ی کبریت را زیرآن گرفت. آنها کبابشان راخورده بودند و رفته بودند.
شاعر، بی خیال شد. لبخندی زد. خاکستردفترشعرش را مشت کرد و با وزش اولین نسیم آنها را به سروصورت درخت پاشید و گفت: « درخت ! به شاخه هایت بگو،اگرحالی بهشون دست داد، قلم هاشون رو بتراشن وهرکدام، یکی ازغزل هام رو روی برگ های سبزشان باخط خوش بنویشن. بدرود درخت پیر بدرود.»
ازآن زمان به بعد، هرگاه بی آنکه صدای می رسید، درخت نگران می شد که مبادا دفترشعرشاعری، آتش گیره ی اجاق جاهلی شده باشد.